سید جواد ورعی - Content 
 
 
          دوشنبه 30 مهر 1397
  زندگينامه

    مقالات

    تاليفات

    دروس

    نگارخانه

    سخنراني

    فعاليت هاي فرهنگي

    همایش ها و سمینارها

    نقدها و پاسخ ها

    خبرها و گزارش ها

 
آزادگی و استبدادستیزی در نهضت حسینی

 


چکیده
قيام سالار شهيدان، حسين بن على(ع) حادثه‏اى است كه از ابعاد گوناگون قابل بحث، تحقيق و پژوهش است، چنان كه حجم زيادى از ميراث ارزشمند اسلامى در قالبهاى گوناگون به اين موضوع اختصاص دارد. يكى از محورهايى كه در باره اين حماسه بى‏نظير تاريخ بشرى قابل توجه و پيگيرى است، بُعد «ضد استبدادى و آزادى‏خواهانه» اين قيام الهى است.
نويسنده در اين مقاله سعى كرده است ضمن ارائه نگاه امام‏حسين(ع) به مقوله «آزادى» و شئون مختلف آن در زندگى فردى و اجتماعى، تصويرى از فضاى استبدادى و جو خفقان حكومت امويان را ترسيم نمايد تا روشن شود كه قيام حسينى در چه فضا و شرایط دشوارى بر پا شد و چه عواملى موجب گرديد تا امام(ع) براى رويارويى با حكومت ستم‏پيشه اموى، نهضتى خونين را سازماندهى كند. وى سپس جايگاه امام حسين(ع) از جهات فردى و اجتماعى در جهان اسلام، مظاهر عزت و آزادگى از مدينه تا كربلا را برشمرده، نتيجه مى‏گيرد اين قيام آزادى‏بخش را نبايد تنها الهام‏بخش يك ملت براى رهايى از ظلم و بيداد حاكمان مستبد در كشور خودشان دانست، بلكه آنچه امروز بيش از
آن بشريت بدان نياز دارد، الهام از نهضت حسينى براى درهم شكستن جو استبدادى در عرصه جهانى و بين‏المللى است.
آزادى حقيقى در فرهنگ حسينى
در مكتب انبياى الهى اوج كمال و سعادت انسان رسيدن به مقام عبوديت و بندگى خدا است. همه پيامبران بر انگيخته شدند تا به مردم بگويند: خدا را عبادت كنيد و از اطاعت غير او بپرهيزيد: «أَنِ اعْبُدُواْ الله وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ».[1]
در اين بينش همه انسانها با خداوند خالق هستى نسبت يكسان دارند و لذا با يكديگر برابر بوده و هيچ انسانى حق امر و نهى و ولايت و سلطه بر ديگرى ندارد. چه اينكه هيچ انسانى مجاز به سلطه‏پذيرى انسان ديگر و اطاعت و تسليم در برابر او نيست. تنها موجودى كه در نظام هستى حق امر و نهى داشته و مى‏تواند نسبت به ديگران تصميم بگيرد، خداوند متعال است كه واجد همه كمالات و منزّه از هر عيب و نقصى است. اوست كه خالق نظام هستى است و بر همه موجودات و از آن جمله انسان ولايت دارد. امام جعفر صادق(ع) از جدّ بزرگوارش حسين بن على(ع) نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
«ايها الناس! ان اللّه عزّ و جّل ذكره ما خلق العباد الّا ليعرفوه، فاذا عرفوه عبدوه، فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة ماسواه؛[2]
اى مردم! خداوند - عز و جل - بندگان را جز براى اينكه به او معرفت پيدا كنند، نيافريد، پس وقتى او را شناختند، عبادتش كردند و هنگامى كه او را عبادت كردند، به سبب پرستش او از عبادت غير او بى نياز گشتند».
در اين كلام نورانى، غايت خلقت و كمال آدمى «معرفت خدا» شمرده شده كه ثمره نيل بدان بندگى او و رهايى از بندگى ديگران است. چه اينكه راه رسيدن به معرفت نهايى او نيز از همين مسير مى‏گذرد، بندگى خدا و رهايى از بندگى غير او.
در ميان انسانها و روابط بين آنها نيز تنها كسانى حق امر و نهى بر ديگران دارند و مى‏توانند در باره ايشان تصميم بگيرند كه از سوى صاحب اصلى ولايت و سلطان حقيقى مجاز باشند. اگر پيامبر يا جانشين او حق امر و نهى بر مردم دارند و متقابلاً مردم موظف به پيروى از دستورات ايشانند، به امر الهى است، و اگر دستور خدا نبود، آنان نيز داراى چنين شأن و موقعيتى نبودند و البته لازمه جعل مقام نبوت يا امامت براى ايشان، برخوردارى از چنين موقعيت و حق امر و نهى است.
در مكتب حسينى پيروى از امام چون در راستاى اطاعت از خداست، مشروعيت دارد. امام ‏حسين(ع) در پاسخ مردى كه از حضرتش پرسيد: اى پسر رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد، معرفت خدا چيست؟ فرمود:
«معرفت اهل هر زمانى نسبت به امامشان است، كسيكه پيروى‏اش بر مردم واجب است».[3]
بديهى است شناخت و پيروى از امامى مى‏تواند «معرفت خدا» تلقى شود كه آن امام جانشين خدا در زمين باشد و از سوى او به اين مقام و منصب برگزيده شده باشد:
   «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ».[4]
در اين مكتب «رهايى از بندگى غير خدا» اوج آزادى روحى و معنوى انسان است و اساساً آزادى حقيقى انسان جز اين نيست.
در محفل دوستان به جز ياد تو نيست
آزاده نباشد آن‏كه آزاد تو نيست[5]
   اگر آزادى به اين معنا تأمين شود، در پرتو آن آزاديهاى اجتماعى - سياسى نيز تأمين خواهد شد. نمونه بارز آن پيامبر اكرم(ص) و امام على(ع)، هستند كه چون به معناى واقعى وارسته و آزاد بودند، در زمان حاكميت خود بيشترين تلاش را در جهت تأمين حقوق و آزاديهاى اجتماعى مردم داشتند. در نظام سياسى اسلام آزاديهاى سياسى - اجتماعى در چارچوب قوانين الهى به رسميت شناخته شده و اهميتى فراوان دارد، اما اين همه مقدمه‏اى براى رهايى انسان از هواهاى نفسانى و بريدن از غير خدا و رسيدن به مقام بندگى خداست. به تعبير متفكر شهيد استاد مطهرى:
   «آزاديهاى اجتماعى مقدس است، اما آزادى معنوى بيش از هر چيزى ارزش دارد و درد امروز بشر آن است كه به دنبال آزادى اجتماعى است، اما براى آزادى معنوى تلاش نمى‏كند، چون بدون اتكاى به دين و پيامبران نمى‏توان به اين آزادى رسيد.»[6]
   پيامبر اكرم(ص) در پاسخ يكى از اصحاب صفّه كه عرض كرد: خود را از دنيا رها كرده‏ام و طلا و سنگ برايم يكسان است، فرمود: «اكنون آزاد شدى.»[7]
   امام على(ع) نيز در سفارشى به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) همين واقعيت را گوشزد كرد:
   «يا بنىّ! لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرّا؛[8]
   پسرم، در حالى كه خدا تو را آزاد آفريده، بنده ديگرى مباش».
   رهايى از خود يا بندگى و اسارت انسانهايى چون خود نعمتى گرانبهاست كه خالق انسان به او عطا كرده و با هيچ نعمت ديگرى همسان نيست، چرا كه بندگى خود يا ديگرى جز اسارت انسان و از كف دادن بزرگترين سرمايه آدمى يعنى «آزادى» نيست.
   محمود عقّاد، نويسنده شهير عرب، سخنان امام‏حسين(ع) را در سن سى سالگى حضرت، هنگام بدرقه ابوذرغفارى كه راهى تبعيدگاهش در «ربذه» بود، نقل كرده و مى‏افزايد: گويا آن حضرت شعار زندگى خود را از روزى كه قدم به دنيا نهاد تا پايان عمر كه به درجه شهادت رسيد، در اين چند جمله خلاصه كرده است؛[9] آن جملات چنين است:
   «يا عمّاه، ان الله تعالى قادرٌ ان يغيّر ما قدترى و اللّه كلّ يوم فى شأن و قد منعك القوم دنياهم و منعتهم دينك فما اغناك عمّا منعوك و احوجهم الى ما منعتهم! فاسئل الله الصبر و النصر و استعذ به من الجشع و الجزع، فان الصبر من الدين و الكرم و ان الجشع لا يقدّم رزقاً و الجزع لا يؤخّر اجلاً؛[10]
   عمو جان! خداوند تعالى قادر است كه وضع كنونى را كه مشاهده مى‏كنى، تغيير دهد و خداوند هر روزى به كارى دست مى‏زند، و اين قوم دنياى خود را از تو باز داشتند و تو نيز دين خود را از آنان بازداشتى به راستى تو چقدر از آنچه آنان محرومت كردند، بى‏نيازى و آنان چقدر به آنچه كه تو محرومشان ساختى، نيازمندند. پس از خداوند صبر و پيروزى بخواه و از حرص و بى‏تابى به او پناه ببر كه صبر از دين و كرامت و بزرگوارى است و نه حرص روزى را جلو مى‏اندازد و نه بى‏تابى اجل انسان را به تأخير مى‏افكند».
   همين معناى ارزشمند را امام كاظم(ع) نيز در وصيت خود به هشام از جدّش امام‏حسين(ع) نقل كرده كه آن حضرت ضمن بيان نگرش اولياى خدا و اهل معرفت مبنى بر ظلّ و سايه بودن همه آنچه كه خورشيد در شرق و غرب زمين بر آن مى‏تابد، نسبت به وجود خداوند فرمود:
   «الا حرّ يدع هذه اللماظه لاهلها، ليس لانفسكم ثمنٌ الّا الجنّه فلا تبيعوها بغيرها، فانّه من رضى من الله بالدنيا فقد رضى بالخسيس؛[11]
   آيا آزاده‏اى پيدا مى‏شود كه دست از اين لقمه جويده شده (دنيا) بردارد و آن را به اهلش سپارد؟، براى شما جز بهشت بهايى نيست، پس خود را به غير از آن نفروشيد، چون هر كس از خدا به دنيا رضايت دهد، به چيز پست و ناچيزى راضى شده است».
   به هر تقدير امام‏حسين(ع) با چنين نگرشى به جايگاه انسان، عليه حكومت استبدادى و ستم پيشه اموى قيام كرد. او نه تنها خود آزاد و وارسته ازغير حق بود، بلكه تلاش مى‏كرد مردم را نيز از يوغ بندگى حكومت امويان و بردگى دنيا برهاند؛ حكومتى كه جز به بردگى و اسارت مردم نمى‏انديشيد و به كمتر از آن راضى نبود.
   مردم در عصر آن حضرت هم نيازمند رهايى از دنيا و دلبستگى‏هاى خود بودند و هم آزادى از اسارت بنى‏اميه، و بدون وارستگى از هواهاى نفسانى و گذشتن از دلبستگى‏هاى دنيوى امكان نجات از اسارتهاى اجتماعى نبود. امام‏حسين(ع) نيز تلاش مى‏كرد ارزش زندگى و مرگ را براى آنان ترسيم كند تا بتوانند براى رسيدن به حيات واقعى و ارزشهاى والاى انسانى در برابر استبداد امويان بايستند و آزادى خود را بستانند.
اصول و مبانى سياست بنى‏اميه
   براى آنكه عظمت «عنصر آزادى خواهى در نهضت حسينى» بيش از پيش آشكار شود، گذرى كوتاه بر اوضاع و شرائط دوران امامت آن حضرت، كه مقارن با تسلط امويان بود، ضرورت دارد. پيامبر اكرم(ص) در جمله‏اى كوتاه وضعيت حكومت اموى را اين چنين ترسيم نموده است:
   «اذا بلغ بنو ابى‏العاص ثلاثين رجلاً اتخذوا دين الله دخلاً و عباد الله خولاً و مال الله دولاً؛[12]
   هنگامى كه شماره فرزندان ابى‏العاص به سى نفر برسد، در دين خدا دخالت مى‏كنند (يا دين خدا را بازيچه قرار مى‏دهند) و بندگان خدا را مملوك و برده خود قرار مى‏دهند و مال خدا را دست به دست بين خود مى‏گردانند».
   اين حقيقت را امويان با گفتار و كردار خويش نمايان ساختند. معاويه و كارگزارانش جز به تسليم مردم در برابر خواستهاى خود نمى‏انديشيدند و به هر قيمتى آن را محقق ساختند.
   معاوية بن ابى‏سفيان و همفكران او سياست خود را بر اساس سه محور ياد شده در كلام گهربار پيامبر(ص)، كه نوعى اخبار غيبى آن حضرت به شمار مى‏رود، بنا كردند و فضايى به وجود آوردند كه حسين بن على(ع) ناچار شد نهضتى را عليه آنان بر پا كند.
1. دست اندازى به حريم دين و فريب افكار عمومى
  يكى از مشخصات بارز حكومت امويان دست اندازى به حريم دين بود. بدعت‏گذارى در دين، حلال كردن حرامها و حرام كردن حلالها، استخدام روحانيان دربارى به منظور جعل حديث به نفع حاكمان و عليه علويان، سبّ و لعن على بن ابى‏طالب(ع) در منابر و محافل عمومى و در يك جمله «استخدام دين براى كسب و نگهدارى قدرت» از مهمترين ويژگيهاى اين دوره است. تاريخ اسلام نمونه‏هاى فراوانى را در اين زمينه ثبت كرده و روشنتر از آن است كه نيازمند ذكر شواهد باشد. تنها رواياتى كه از جاعل معروف حديث - ابوهريره – نقل كرده‏اند، بيش از همه رواياتى است كه از خلفاى راشدين، حضرت زهرا(س)، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و همه همسران پيغمبر نقل شده است.[13]  ابن ابى‏الحديد معتزلى مى‏نويسد: 
  «روايات جعلى فراوانى را در كتب آن روز گنجاندند و به بچه‏هاى مدارس و غلامان و كنيزان آموختند و مانند قرآن آنها را فرا مى‏گرفتند.»[14]
   ابوهريره، عمرو عاص، و مغيرة بن شعبه، از اصحاب و عروة بن زبير از تابعين، نامهاى مشهور به جعل حديث در اين دوره‏اند.
اما چند نمونه از فريبكاريهاى امويان،
- مروان بن حكم به امام سجاد(ع) گفت: على بيش از معاويه از عثمان دفاع كرد. امام فرمود: پس چرا بالاى منبر او را سبّ مى‏كنيد و قتل عثمان را به او نسبت مى‏دهيد؟ گفت: پايه‏هاى حكومت ما جز با سبّ و لعن على بن ابى‏طالب استوار نمى‏باشد![15]
- روزى عمروعاص به عايشه گفت: دوست داشتم تو در روز جمل كشته مى‏شدى؟ عايشه پاسخ داد: اى بى‏پدر! چرا؟ گفت: زيرا تو به اجل خود از دنيا مى‏رفتى و وارد بهشت مى‏شدى و ما بزرگترين بهانه را بر ضد على بن ابى‏طالب پيدا مى‏كرديم و مردن تو را وسيله طعن و مبارزه با او قرار مى‏داديم.[16]
- معاويه بخشنامه‏اى صادر كرد و به كارگزارانش ابلاغ نمود، با اين مضمون «ذمّه من از كسى كه در فضيلت ابوتراب و خاندان او سخن بگويد برى است، شهادت دوستان على و خاندان وى در محاكم پذيرفته نيست، دوستى هر كس نسبت به على آشكار شود، سهمش را از بيت‏المال قطع كنيد...».[17]
امام‏حسين(ع) در يكى از نامه هايش به معاويه او را توبيخ كرد كه «آيا تو نبودى كه حضرمى را كشتى؟ كسى كه زياد بن ابيه به تو نوشت كه او بر دين على - كرم الله وجه - است؟» سپس به او ياد آور مى‏شود:
دين على همان دين پيامبر است كه خداوند به بركت آن به تو منّت نهاد، چرا كه اگر اين دين نبود برترين هنر و شرافت تو و پدرانت، همان كوچ كردن پر دردسر زمستانى و تابستانى بود»[18].
- و بالاخره ساليانى بعد وقتى كه عبدالعزيز حاكم مدينه شد، روزى فرزندش عمر از وى پرسيد: چرا در خطبه نماز جمعه وقتى به سبّ و لعن على بن ابى‏طالب مى‏رسى، لكنت زبان مى‏گيرى؟ گفت: چون كسى را كه ما بر منابر دشنام مى‏دهيم، افضل اصحاب پيغمبر است. و هنگامى كه فرزندش علت آن را جو يا شد، پاسخ داد:
«سياست، چنين اقتضا مى‏كند كه براى منزوى ساختن علويان، على بن ابى‏طالب را سبّ و لعن كنيم تا آنان مدعى برترى بر خلافت و حكومت نشوند.»
و همين جا بود كه عمر بن عبدالعزيز تصميم گرفت اگر روزى به قدرت رسيد، اين سنت زشت را ممنوع كند ولى فضاى مسموم جامعه به گونه‏اى بود كه با نقشه‏اى از پيش‏ طراحى شده آن را عملى كرد.[19] ولى مردم گمان مى‏كردند كه او با اين تصميم مرتكب گناه بزرگى شده است![20]
2. به بردگى كشيدن مردم
   خصوصيت ديگر اين دوره به بردگى كشيدن عموم مردم بود. (عبادالله خولاً) امام‏حسين(ع) نيز وضعيت جامعه را در عصر امويان با تعبيرى همسان با كلام پيغمبر براى خواص جامعه تشريح فرمود. امام با سرزنش رجال و شخصيتهاى حاضر در جلسه كه در سرزمين منا و سالهاى آخر عمر معاويه برگزار شد، فرمود:
   «...فاسلمتم الضعفاء فى ايديهم فمن بين مستعبد مقهور و بين مستضعف على معيشه مغلوب... و الناس لهم خَوَلٌ لا يدفعون يد لامسٍ، فمن جبّار عنيد و ذى سطوه على الضعفه شديد، و مطاع لا يعرف المبدى‏ء و المعيد؛[21]
   ضعيفان را به آنان سپرديد كه برخى را برده و مقهور خود ساخته و برخى را ناتوان و مغلوب زندگى روز مرّه ساختند،... و مردم بردگان آنهايند كه دست هيچ متجاوزى را از خود نمى‏رانند. آنها كه برخى زورگو و معاندند و برخى هم بر ناتوانان ستمگر و تندخويند، فرمانروايانى كه نه خدا شناسند و نه معاد شناس».
   «خَوَل» به معناى «بردگان و كنيزان» است[22] و حتى بعضى از لغت‏شناسان به معناى «چارپايان» معنا كرده‏اند.[23] توجه به معناى اين واژه، عمق فاجعه را نمايان مى‏سازد. امويان به تعبير پيامبر(ص) و امام‏حسين(ع) مردم را برده و بنده و حتى مثل حيوانات دانسته و به مانند بردگان و حيوانات با آنان رفتار مى‏كردند. اين واقعيت در اشعارى منسوب به امام‏حسين(ع) نيز آمده است:
 
«وقعنا فى الخطايا و البلايا
تفانى الخير و الصلحاء ذلّوا
و باء الآمرون بكلّ عرفٍ
فصار الحرّ للمملوك عبداً
فهذا شغله طمعٌ و جمعٌ

 
 و فى زمن انتقاض و اشتباه
و عزّ بذلّهم اهل السّفاه
فما من منكر فى الناس فاه
فما للحرّ من مَدرٍ و جاه
و هذا غافلٌ سكران لاه؛[24]

 
  ما در عصر خطاها و گرفتاريها و در زمان شكستن (پيمانها و مقررات الهى) و اشتباه (سردرگمى‏ها) واقع شده‏ايم.
  خير و نيكى نابود شده و صالحان خوار و ذليل گشتند و با ذلت آنان، نابخردان حاكم و عزيز شدند.
  امر به معروف كنندگان از تصميم خود برگشتند، از اين رو در ميان مردم كسى نيست كه نهى از منكر نمايد.
  آزادگان برده بردگان شدند، لذا براى آزادمردان هيچ قدر و منزلتى باقى نمانده است. اين پيشه و سرگرمى اوست، آزمندى و مال اندوزى و چنين كسى بى‏خبر و مست و هوسبازاست.
  علاوه بر عالمان شيعه و اهل سنت، بعضى از مستشرقان هم كه رفتار امويان را با مردم در تاريخ مطالعه كرده‏اند، بر اين باورند كه مردم در نظر بنى‏اميه سه گروه بودند: اول فرمانروايان كه عربها هستند، دوم موالى و آزادشدگان كه بندگانند و سوم ذمّيها و اهل كتاب كه معاويه ذميها و قبطى‏ها را در مصر جانور مى‏دانست.[25]
   سياستهاى تبعيض‏آميز معاويه - بر خلاف تعالم حيات بخش اسلام مبنى بر عدالت و مساوات - از اصول مملكتدارى وى بود. او در دستورالعملى به زياد بن ابيه حاكم كوفه‏نوشت:
   «عربها از عجمها زن بگيرند و لى به آنها زن ندهند، آنها از عجم ارث ببرند ولى عجم از آنها ارث نبرد، سهم آنان را از عطا و بيت‏المال بسيار كم قرار بده، آنان را در جنگها در صف مقدم بگذار، كارهاى پست را به ايشان بسپار، راهها را اصلاح كنند و درختان را قطع نمايند، هيچ يك از عجمها بر عرب امامت نكند و تا عرب در مسجد هست عجمها را در صف اول قرار ندهيد، آنها را در مرزها مأموريت مده و فرمانرواى هيچ يك از شهرها مگردان، آنان را در پست قضاوت قرار نده...وقتى نامه من به تو رسيد عجمها را خوار كن و آنها را مورد اهانت قرار ده و هيچ حاجتى از آنان برآورده مساز.»[26]
  رفتار معاويه، جانشينان و كارگزاران وى با مردم اين واقعيت را آشكار مى‏كند كه آنها كمترين ارزشى براى مردم قائل نبوده و تنها در فكر قدرت و ثروت و رفاه و آسايش خود و اطرافيان و دوستان خود بودند. و اگر از بيت‏المال به كسى يا گروهى مى‏پرداختند يا براى ساكت نگاه داشتن آنان از راه تطميع بودند يا به مقدارى كه زندگى‏شان بگذرد و به فكر حكومت و سياست نيفتند.
   امويان شرائطى فراهم كرده بودند كه اگر كسى فريب آنان را نمى‏خورد و با تطميع يا تهديد سكوت نمى‏كرد، جرأت سخن گفتن، اعتراض كردن و امر به معروف و نهى از منكر را نداشت. تنها شخصيتهاى از جان گذشته و آزاده‏اى چون ابوذرغفارى، حجربن عدى، مقداد، مالك اشتر و نيز شخصيتهاى سابقه دارى چون سعد بن ابى‏وقاص بودند كه لب به اعتراض مى‏گشودند و چون امويان از بيدارى مردم به شدت هراس داشتند، آنان را تبعيد، زندان و يا شهيد مى‏كردند.
كشتن منتقدان و مخالفان
 - ابوذر كه به بدعتهاى امويان در دين، حيف و ميل بيت‏المال، مخالفت ايشان با سنت پيغمبر، تهمت زدن به حق گويان و منزوى ساختن شايستگان معترض بود و حتى آرزوى مرگ مى‏كرد، به مدينه احضار شد و توسط خليفه سوم به صحراى ربذه تبعيد گشت و در غربت و مظلوميت از دنيا رفت.[27] او به مردم هشدار مى‏داد كه در برابر بدعتها بايستند، هر چند به شكنجه، محروميت و تبعيدشان بيانجامد.[28]
- حجر بن عدى كندى و يارانش تنها به جرم مخالفت با بدعتهاى امويان و امر به معروف و نهى از منكر به قتل رسيدند. امام‏حسين(ع) در يكى از نامه‏هايش به معاويه او را مخاطب ساخته و مى‏فرمايد:
  «الست قاتل حجر و اصحابه العابدين المخبتين الذين كانوا يستفظعون البدع و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر؟ فقتلتهم ظلماً و عدواناً من بعد ما اعطيتهم المواثيق الغليظه و العهود المؤكده جرأه على الله و استخفافاً بعهده؛[29]
  آيا تو نبودى كه حجر و يارانش را كه عابد و خاشع در برابر خدا بودند، كسانى كه بدعتها را خطرناك خوانده و امر به معروف و نهى از منكر مى‏كردند، كشتى؟ تو پس از آنكه پيمانهاى محكم و مؤكّد (به در امان بودن) آنان دادى، به خاطر جرأت و گستاخى در برابر خدا و ناچيز شمردن عهد و پيمان الهى، ظالمانه و متجاوزانه آنان را به قتل رساندى».
بيعت بر بردگى يزيد
- در پايان اين بخش يك نمونه نيز از رفتار امويان در زمان حاكميت يزيد بن معاويه نقل مى‏كنيم تا عمق اعتقاد سخيف آنان و برخوردشان با مردم نمايان‏تر شود. هنگامى كه مردم مدينه پس از حادثه عاشورا به سال 63 هجرى دست به شورش زدند، لشكر شام به فرماندهى مسلم بن عقبه مأمور سركوبى شورش شد. مردم در منطقه «حرة واقم» نزديك مدينه با شاميان درگير شده و شكست خوردند. فرمانده شام جان و مال و ناموس مردم را تا سه روز بر سربازان خود مباح كرد و فجايعى رخ داد كه قلم از نگارش آن شرم دارد. مورخان از تولد صدها كودك نامشروع در ماههاى پس از اين واقعه سخن گفته‏اند. به دنبال وقوع اين فاجعه انسانى، اعيان مدينه از ترس جان خود براى بيعت با يزيد نزد مسلم بن عقبه آمدند ولى او بدين امر رضايت نداد و مقرر كرد كه بايد به اين مضمون با او بيعت كنيد:
  «ما همگى به عنوان بردگان يزيد بن معاويه با او بيعت مى‏كنيم».
  هر كه از اين نوع بيعت سر باز زد، جانش را از دست داد و سرش را از بدنش جدا كردند.[30] بدين‏سان حكومت از مردم پيمان بر شهروندى و اداى حقوق حكومت و اطاعت از قوانين و مقررات حكومتى نمى‏گرفت، بلكه بر بندگى و بردگى يزيد بيعت مى‏گرفت.
3. حاكميت اشرار و غارت بيت‏المال
   سومين خصوصيت اين دوره منزوى شدن شايستگان و حاكميت اشرار و جنايتكاران بر جان و مال و ناموس مردم بود. طبعا با حاكميت چنين افرادى بيت‏المال مسلمين غارت مى‏شد و صرف عياشى‏ها و خوشگذارانى‏ها مى‏گشت و وسيله‏اى براى تثبيت پايه‏هاى حكومت امويان بود و بس. بسيارى از سرداران و صاحب‏منصبان را با طلا و نقره تحت سلطه گرفتند، برخى را با اعطاى پست و مقام و رياست مطيع خود ساختند، بسيارى از مردم نيز با حاتم بخشى‏هاى بى‏حساب حاكمان سرگرم زندگى و زخارف دنيا شدند. امام‏حسين(ع) بارها امويان را به خاطر پيش گرفتن اين سياست زشت مورد نكوهش قرار داد. در يكى از نامه‏هاى خود به معاويه، نمونه‏اى از كارگزاران جنايت‏پيشه او را نام مى‏برد و مى‏فرمايد:
 «آيا تو نبودى كه ادعاى زياد بن ابيه را كردى و او را فرزند ابوسفيان پنداشتى؛ با اينكه رسول خدا حكم كرده بود فرزند از آن شوهر است و زناكار بايد سنگسار شود؟ سپس او را بر مسلمانان مسلّط كردى كه آنان را مى‏كشت و دست و پاى ايشان را در خلاف جهت يكديگر قطع مى‏كرد و بر شاخه‏هاى درخت خرما مى‏آويخت؟ سبحان الله اى معاويه، گويا تو از اين امت نيستى و آنان از تو نيستند!»[31]
معاويه از زمان حكومت على(ع) براى ناامن كردن جامعه عده‏اى را براى غارت اموال مردم و فتنه و آشوب به شهرها گسيل مى‏داشت، در زمان حكومت خود نيز علاوه بر آنكه مخالفان را سركوب مى‏كرد، خود و كارگزارانش به حيف و ميل بيت‏المال و عياشى و خوشگذرانى با آن مى‏پرداختند.[32]
امام در مصاف با استبداد اموى
  حال كه نمايى از شرائط عصر حاكميت معاويه ارائه شد، مشخص مى‏شود كه امام‏حسين(ع) در چه شرائطى به سر مى‏برد، شرائطى كه تنها شخصيت آزاده‏اى چون او، كه جز به اعتلاى دين خدا و نجات ستمديدگان نمى‏انديشيد، با بيان و قلم خويش اعتراض كرده و براى قيام و نهضت علنى منتظر فرصت بود و انتظار لحظه موعود را مى‏كشيد.
   شخصيت وارسته‏اى چون فرزند پيغمبر در انديشه سلطه و رياست بر مردم نبود، روح بلند و متعالى او برتر از آن بود كه در انديشه رياست باشد. هنگامى كه امويان به زعم باطل خويش در صفين در هواىِ رهايى از عدالت و قاطعيت على‏بن‏ابى‏طالب بودند، به سراغ فرزندش حسين بن على رفتند و به او پيشنهاد كردند كه پدرش را از قدرت كنار بزند تا با او به عنوان خليفه مسلمين بيعت كنند، كارى كه در دنياى سياست بازان و قدرت طلبان سكّه رايج است، اما امام با قاطعيت دست رد بر سينه آنان زد،[33] و اين فارغ از مقام عصمت، از يك سو از وارستگى آن حضرت حكايت دارد و از سوى ديگر ذكاوت و هوشيارى و دشمن‏شناسى امام را نشان مى‏دهد.
  امام از اينكه امويان جان و مال و مهم‏تر از آن روح و روان و انديشه مردم را به اسارت گرفته‏اند، رنج مى‏برد مى‏فرمود:
  «بار الها! تو مى‏دانى آنچه كه از ما سر مى‏زند براى رقابت در حكومت و سلطه بر مردم و نيز رسيدن به مال بى‏ارزش دنيا نيست، بلكه با اين هدف است كه نشانه‏هاى دين تو را آشكار سازيم و سرزمينهاى تو را اصلاح كنيم تا بندگان مظلوم تو آسوده شوند و به فرائض و سنتها و احكام تو عمل كنند. و شما (اى شخصيتهاى موجّه جامعه!) اگر ما را يارى نرسانيد و در خدمت ما نباشيد، ستمگران بيش از اين بر شما مسلط شوند و در خاموش كردن نور پيامبر شما بكوشند. خدا ما را بس است و بر او توكل مى‏كنيم و به سوى او باز مى‏گرديم و سرانجام كار به سوى اوست».[34]
  امام(ع) على‏رغم اندوه عميقى كه در ماجراى صلح امام مجتبى با معاويه و واگذارى حكومت به او در دل داشت، تصميم برادر و امام زمانش را كه ناشى از واقع‏نگرى امام مجتبى(ع) بود و از سر چاره‏جويى به آن تن داده بود پذيرفت و به مفاد عهدنامه پاى بند بود.به كسانى كه پس از قرارداد صلح نيز نزد او آمده و به چنين عهدنامه‏اى معترض بودند، توصيه كرد تا وقتى كه اين مرد (معاويه) زنده است، بايد منتظر بود.[35]هنگامى هم كه كوفيان شهادت امام مجتبى(ع) را به ايشان تسليت گفته و آمادگى خود را براى قيام و مبارزه عليه معاويه اعلام كردند، امام آنان را از هرگونه حركت و تلاش علنى و اقدام نابجا و زود هنگام تا زمانى كه فرزند هند زنده است، برحذر داشت و اظهار اميدوارى كرد كه اگر پس از معاويه زنده بود، نظرش را به اطلاع آنان برساند.[36]
  فرزند پيغمبر از يك سو نگران فراموش شدن «حق حاكميت اهل بيت پيغمبر» به عنوان شايسته‏سالارى، در جامعه بود كه نتيجه‏اى جز مشروعيت يافتن حكومت‏هاى غاصب و ستمگر در ميان نسلهاى آينده نداشت و از سوى ديگر شاهد دست‏اندازى امويان به احكام و قوانين دين و نابودى اين آيين نو پا بودند. دين تنها پوششى براى كسب قدرت و حفظ آن و موروثى نمودنش در خاندان اميه بود. اينان براى آنكه مردم را بفريبند، به دنبال آن بودند كه بر حاكميت غاصبانه و ظالمانه خود لباس مشروعيت بپوشانند و اين امر جز با بيعت گرفتن از اهل بيت پيغمبر و ياران با سابقه آن حضرت ميسر نبود. تلاش فراوان معاويه در مدت ده سال پس از شهادت امام مجتبى(ع) براى گرفتن بيعت از رجال و شخصيتهاى معروف مدينه براى جانشينى يزيد، با همين تحليل قابل ارزيابى است.

تحت فشار قرار دادن عبدالله بن عمر - فرزند خليفه دوم -، عبدالله بن زبير - فرزند يكى از اصحاب قديمى پيغمبر - و مهمتر از همه امام‏حسين(ع) فرزند پيغمبر كه حكومت را حق خود مى‏داند، همگى براى كسب مشروعيت خلافت يزيد بود، چرا كه بيعت نكردن آنان به معناى فقدان مشروعيت حكومت اموى بود معاويه پس از ناكام ماندن از جلب نظر بزرگان مدينه، بالاخره، به فريب و شمشير متوسل شد و با احضار شخصيتهاى ياد شده در مسجد و گماردن مأمورانى بر هر كدام، به دروغ از رضايت و موافقت ايشان با خلافت يزيد سخن گفت[37] و بدين وسيله با مكر و حيله به‏زعم خويش بر قامت خلافت فرزند بى‏كفايت و فاسقش لباس مشروعيت پوشانيد.
  امام(ع) با آنكه حكومت معاويه را بزرگترين فتنه و منكر در  جهان اسلام مى‏دانست و در پاسخ به نامه معاويه به صراحت آن را ابراز نمود:
  «و انى لا اعلم فتنه اعظم على هذه الامة من ولايتك عليها»  و حتى بهترين عمل را «جهاد بر ضد معاويه» مى‏شمارد:
  «و لا اعلم نظراً لنفسى و لدينى و لامة محمد(ص) علينا افضل من ان اجاهدك، فان فعلت فانه قربه الى الله»[38].
  امّا قيام و مبارزه بر ضد حكومت فريب و نيرنگ معاويه را در زمان حيات او ثمر بخش‏ نمى‏دانست. در عين حال حسين بن على(ع) شخصيتى نبود كه نابودى اسلام را در پرتو انحرافى كه درامر خلافت در شرف وقوع بود، تحمل كند: «و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامّه براعٍ مثل يزيد».[39]
خلافت يزيد دو آفت بسيار خطرناك به همراه داشت:
اول شخصيت فاسد و نالايق يزيد بن معاويه:
«يزيد رجل فاسق شارب خمر، قاتل النفس المحرّمه، معلن بالفسق».[40]
دوم تبديل شدن خلافت اسلامى به سلطنت موروثى كه بسيار خطرناك‏تر از آفت نخست‏ بود.
حتى شخصيتهايى ماند عبدالرحمن‏بن ابى‏بكر نيز اين خطر را احساس كرده و به معاويه و ايادى او اعتراض كردند كه شما به دروغ ادعاى دلسوزى امت پيغمبر را داريد، بلكه مى‏خواهيد هر هرقلى را با مرگ هرقلى جانشين او سازيد:
«كذبت و الله يا مروان و كذب معاويه، ما الخيار اردتما لامّه محمد و لكنكّم تريدون ان تجعلوها هرقليه كلّما مات هرقل قام هرقل».[41]
مقصود او اين بود كه شما قصد داريد مانند روميان حكومت و خلافت اسلامى را به سلطنت موروثى تبديل كنيد. بسيارى از شخصيتها و مهمتر از همه حسين بن على(ع) به اين درخواست نامشروع معاويه پاسخ ردّ داده و با اين بدعت خطرناك به مخالفت برخاستند. گرچه همه آنان انگيزه يكسانى در اين مخالفت نداشتند. قصد بررسى انگيزه‏هاى متفاوت همه رجال و شخصيتهاى مخالف را در اين نوشته كوتاه نداريم، و تنها به بررسى انگيزه داشت و اين جايگاه و موقعيت چه رفتار و عملكردى را ايجاب مى‏كرد.
1. خلافت، حقِ حسين بن على(ع)
  نكته نخست آنكه خلافت پيغمبر هم به حكم شرع و هم به حكم عقل از آنِ حسين بن على(ع) بود. بنابر رواياتى كه از رسول خدا(ص) نقل شده خلافت پس از امام حسن مجتبى، به برادرش امام حسين مى‏رسد. چه اينكه شايستگى‏هاى علمى، اخلاقى و برترى آن حضرت بر رجال و شخصيتهاى وارسته آن عصر مقبول همگان بود، چه رسد به امويان كه اصلاً قابل قياس با اهل بيت پيامبر نبودند. مراجعه گروهى از شيعيان على(ع) به آن حضرت پس از قرارداد امام مجتبى(ع) و معاويه و نيز مراجعه كوفيان به امام پس از شهادت امام حسن و اعلام آمادگى براى بيعت با ايشان، همچنين ارسال نامه‏هاى متعدد از كوفه و دعوت امام به منظور سفر به كوفه و پذيرش رهبرى آنان[42] همگى برخاسته از همين حقيقت است و كسى در فضيلت و برترى حسين بن على(ع) در عصر خويش ترديدى نداشت. امام نيز از وقتى كه از تصميم معاويه مطلع شد كه قصد دارد فرزندش را به جانشينى خود نصب كند، به اين مطلب اعتراض كرده و آن را حق مسلّم خود مى‏شمرد.
- بارها در حضور معاويه بر منبر خطابه از برترى خود و ضرورت پيروى از خاندان پيغمبر سخن گفت.[43]
- در نامه مفصلى كه به او نوشت، جنايات وى را در حق شيعيان پدرش على(ع) بر شمرده و علت آن را اين چنين تشريح فرمود:
«تو آنان را به قتل نرساندى مگر بدين خاطر كه آنان فضائل ما را يادآورى كرده و در بزرگداشت حق ما تلاش مى‏كردند.»[44]
اگر خليفه دوم پس از رسول خدا(ص) از خروج اصحاب پيغمبر از مدينه جلوگيرى نمى‏كرد[45] تا مبادا به شهرهاى مختلف سفر كرده و از فضائل اهل بيت پيغمبر سخن بگويند و مردم را از غصب حق مسلّم على بن ابى‏طالب آگاه سازند، معاويه جرأت نمى‏يافت كه شيعيان على(ع) را به چنين جرمى به قتل رساند. شايد خليفه دوم گمان نمى‏كرد رفتار ناپسند او با اصحاب پيغمبر بهانه و مستمكسى براى امويان خواهد شد كه با اصحاب پيغمبر و شيعيان اهل بيت آن حضرت چنين رفتارى داشته باشند.
- هنگامى كه معاويه در جمع مردم مدينه سخنرانى كرده و از جانشينى يزيد سخن گفت، امام برخاست و به او اعتراض كرد:
  «به خدا سوگند كسى را كه پدر و مادر و خود او بهتر از يزيد است، ترك كردى».
و وقتى معاويه پرسيد: گويا خودت را در نظر دارى؟ فرمود: آرى خدا اصلاحت كند! معاويه با بيان مطالب سفسطه‏آميز گفت: يزيد براى امت پيغمبر از تو بهتر است. و در اين هنگام امام پاسخ داد:
   «چه كسى براى امت محمد بهتر است؟ يزيد شرابخوار بى بند و بار؟!»[46]
- امام در سخنرانى مهم خود در سرزمين منا و در جمع رجال و شخصيتهاى معروف آن زمان از اصحاب و تابعين، حق اهل‏بيت پيامبر را در امر خلافت ياد آورشد و آنان را به خاطر استخفاف حق ائمه سرزنش كرد و از آنان خواست براى آنكه اين حقيقت در بين مردم فراموش نشود، آن را در شهر و ديار خود مطرح كرده و به افراد مورد وثوق خود منتقل‏نمايند.[47]
- وقتى نامه درخواست بيعت براى حكومت يزيد به حاكم مدينه رسيد و او امام را احضار كرد، عبدالله بن زبير از امام پرسيد: اگر از شما درخواست بيعت كنند، چه مى‏كنيد؟ فرمود:
«من هرگز با او بيعت نخواهم كرد، زيرا پس از برادرم حسن امر (ولايت) با من است. معاويه كار خود را كرد، او براى برادرم سوگند ياد كرد كه پس از خود خلافت را در هيچ يك از فرزندانش قرار ندهد و آن را - اگر من زنده بودم - به من واگذار كند، اكنون او مُرد و به سوگند خود وفا نكرد...»[48]
دومين ماده قرارداد بين امام حسن مجتبى و معاويه چنين بود:
«پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است و اگر براى او حادثه‏اى پيش آمد، متعلق به حسين است و معاويه حق ندارد و كسى را به جانشينى خود انتخاب كند».[49]
  چنانكه معاويه بارها به خاطر آنكه خود را داراى تجربه بيشتر، سياست‏مدارتر، با تدبيرتر و حيله گرتر در مصاف با دشمن مى‏دانست از امام مجتبى(ع) مى‏خواست كه به نفع او كناره‏گيرى كند مشروط بر اينكه خلافت پس از معاويه از آنِ حسن بن على باشد.[50]
- هنگامى كه امام‏حسين(ع) در حضور حاكم مدينه تصميم خود را بر بيعت نكردن با يزيد با صراحت اعلام كرد، افزود:
  «ما انتظار مى‏كشيم و شما نيز انتظار بكشيد تا ببينيم كدام يك به جانشينى رسول خدا(ص) به بيعت سزاوارتريم».[51]
- كوفيان به امام نامه نوشتند كه «ما امام و پيشوايى نداريم، به سوى ما بيا، شايد خداوند به بركت وجود تو ما را بر هدايت و حقيقت جمع نمايد.» امام(ع) نيز در پاسخ نوشت:
  «به جانم سوگند كه امام و پيشوا جز كسى كه به كتاب خدا عمل كند، عدل را برپا دارد و حق را اجرا كند و خود را وقف در راه خدا نمايد، نيست».[52]
- امام در نامه دعوت اهل بصره براى يارى خود، پس از اشاره به رسالت پيغمبر و جايگاه اهل بيت آن حضرت، نوشتند:
  «ما خاندان و اوليا و اوصيا و وارثان او (پيامبر) و سزاوارترين مردم به جانشينى او هستيم كه ديگران بر ما سبقت جستند و ما تسليم شديم، ما تفرقه نخواستيم و به وحدت پاسخ گفيم، اين در حالى بود كه مى‏دانستيم كه ما بر حق ولايت بر متوليان آن سزاوارتريم».[53]
- وقتى نامه مسلم بن عقيل به امام رسيد و از بيعت مردم كوفه با خود خبر داد، امام نامه‏اى به كوفيان نوشت و به وسيله قيس بن مصهّر صيداوى ارسال كرد. در اين نامه آمده است.
  «نامه مسلم بن عقيل به دستم رسيد و از حسن نيت شما و هماهنگى بزرگان شما در راه يارى و حق خواهى ما خبر يافتيم...»[54]
موارد ياد شده تنها نمونه‏هايى از شواهد تاريخى است كه امام‏حسين(ع) با صراحت از حق خود در امر حكومت و ولايت سخن گفته است. امام در ادامه سفر و حتى در روز عاشورا نيز در سخنان خود با كوفيان بار ديگر اين واقعيت را مطرح نمود.[55] با وجود چنين حقيقتى امام چگونه مى‏توانست آن را ناديده بگيرد و با يزيد بيعت كند و سلطنت موروثى و استبدادى او را به رسميت بشناسد؟ بخصوص كه حكومت او را به معناى نابودى كامل اسلام مى‏دانست و نزاع امام با وى تنها بر سر غصب حق امام در مسئله حكومت نبود، بلكه حق امام يكى از عوامل به شمار مى‏رفت.
2. موقعيت خانوادگى امام
   بخش وسيعى از ميراث گرانقدر نهضت حسينى به معرفى شخصيت امام‏حسين(ع) و موقعيت خانوادگى او اختصاص دارد. اين همه تأكيد بر اين جايگاه نشانه اهميت آن است. امام در مكتب و دامانى تربيت و رشد كرده بود كه نمى‏توانست وضع زمانه را مشاهده كرده و سكوت اختيار كند. همچنان كه نمى‏توانست به سهولت از كنار پايمال شدن ارزش‏ها بگذرد.
  امام در خاندان وحى و رسالت رشد يافته و در دامان پاك دختر رسول خدا(ص) تربيت يافته بود و همه ارزشها و كمالات انسانى در وجودش متبلور بود. حضرت بارها از اين حقيقت سخن گفت و با دشمنان و قدرت طلبان محاجّه نمود.
در پاسخ به حاكم مدينه كه خواستار بيعت امام با يزيد بود، فرمود:
  «انا اهل‏بيت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائكه و محلّ الرحمه و بنا فتح الله و بنا ختم».[56]
  در پاسخ كوفيان نيز فرمود:
  «هيهات منا الذلّه أبى الله ذلك و رسوله و المؤمنون و جدود طابت و حجور طهرت و انوف حميّه و نفوس ابيّه من ان تؤثر طاعه اللئام على مصارع الكرام؛[57]
  هرگز زير بار ذلت نمى‏روم. خداوند و رسول او و مؤمنان و نياكان وارسته و دامنهاى پاك و بزرگان غيور و انسانهاى بزرگوار آن را براى ما نمى‏پسندند، آرى نمى‏پسندند كه پيروى فرومايگان به قتلگاه بزرگواران ترجيح داده شود.»
  امام در اين كلام گهربار پذيرفتن ذلّت بيعت با يزيد را با موقعيت خانوادگى خود در تعارض مى‏بينيد و مرگ با عزّت را با موقعيت خويش متناسب مى‏داند.
  ما نيز در زيارت وارث خدمت آن حضرت عرض مى‏كنيم:
  «يا اباعبدالله، اشهد انك كنت نوراً فى الاصلاب الشامخة و الارحام المطهره لم تنجّسك الجاهليه بانجاسها و لم تلبسك من مدلهمات ثيابها».
چنين شخصيتى از خاندان وحى و رسالت حتى اگر از حق خود در خلافت نيز چشم مى‏پوشيد، نمى‏توانست حاكميت شخصى چون يزيد را به رسميت شناسد و با سكوت خود بدان مشروعيت بخشد.
3. جايگاه اجتماعى و سياسى امام
   علاوه بر اينكه خلافت حق حسين بن على(ع) بوده و از موقعيت ممتاز خانوادگى نيز برخوردار بود، نكته حائز اهميت ديگرى در باره امام وجود دارد كه مسئوليتى مضاعف را بر عهده آن بزرگوار مى‏نهد و در تحليل درست و جامع حركت آزادى بخش امام در جامعه نقش حياتى دارد.
  بى‏شك حسين بن على(ع) پس از شهادت برادرش امام حسن مجتبى(ع) تنها شخصيت ممتاز مذهبى، معنوى و سياسى عصر خويش به شمار مى‏رفت. آن بزرگوار علاوه بر موقعيت خانوادگى خود، شخصيتى مورد توجه در زمان خود بود. هر چند انتساب آن حضرت به رسول خدا(ص) اين موقعيت را مضاعف ساخته بود. اما نمى‏توان تمام شخصيت اجتماعى و سياسى، همچنين مقام و منزلت علمى و مذهبى آن بزرگوار را در رابطه نسبى وى با پيامبر خلاصه كرد، بلكه رجال و شخصيتهاى موجّه آن روز براى فرزند على بن ابى‏طالب(ع) شخصيتى مستقل قائل بودند، در تصميم‏گيرى‏ها منتظر موضع‏گيرى او بودند. اگر امام - به فرض محال - تن به بيعت با يزيد بن معاويه مى‏داد، حكومت با افرادى چون عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير مشكل چندانى نداشت ولى ايستادگى امام به ايشان نيز جرأت مى‏بخشيد. چند ماهى كه حسين بن على(ع) در مكه به سر مى‏برد، عبدالله بن زبير، شخصيت درجه اول آن شهر تحت‏الشعاع شخصيت امام قرار داشت و آرزو داشت كه امام هر چه زودتر مكه را ترك كند، هر چند در ظاهر از امام مى‏خواست در حرم الهى بماند![58] اين واقعيت را غير از امام، شخصيتهاى آگاه از مسائل و جريانات روز نيز درك مى‏كردند.[59]
   صرف نظر از جهات پيش گفته، امام به لحاظ موقعيت اجتماعى و سياسى خود نيز نمى‏توانست در برابر انحرافات بزرگى كه كيان اسلام را تهديد مى‏كرد، سكوت كند. و خود نيز بارها اين واقعيت را به گوش مردم رساند. در پاسخ به فرزدق كه علت حركت امام را پرسيد، فرمود:
«اى فرزدق! اين جماعت قومى هستند كه در پيروى شيطان پابرجايند و خداىمهربان را پيروىنمى‏كنند ودر زمين فساد را رواج داده و حدود الهى را تعطيل كرده‏اند، شراب مى‏نوشند و اموال فقرا و مساكين را تصاحب كرده‏اند و من سزاوارترم كه به يارى دين خدا برخيزم و آيين او را گرامى داشته، در راهش جهاد نمايم تا كلمه خدا حاكميت و برترى يابد.»[60]
  افراد مختلفى كه از روى دلسوزى امام را از رفتن به سوى عراق بر حذر مى‏داشتند، بر اين اعتقاد بودند كه شما رئيس عرب، رئيس قريش و ملجأ و پناهگاه مردميد، اگر آسيبى به شما برسد و حركت شما هتك شود، ديگران نيز در معرض هتك حرمت قرار خواهند گرفت.[61]
  يكى از سخنان امام با رجال و شخصيتهاى معاصر خود اين بود كه مقام و موقعيت اجتماعى شما نعمتى است از جانب خدا، به منظور تحمّل مسئوليت سنگينى كه خواص بايد در جامعه بر عهده بگيرند. گمان نكنيد كه شما بى جهت مورد توجه مردم هستيد و فقط مردم موظفند به شما احترام گزارده و در نزد آنان داراى ارج و قرب اجتماعى باشيد، ولى در برابر سرنوشت ايشان و دين و زندگى‏شان تكليفى نداشته باشيد، امام در سخنرانى خود در سرزمين منا فرمود:
  «شما اى گروه نيرومند! گروهى هستيد كه به دانش و نيكى و خيرخواهى معروفيد و به وسيله خدا در دل مردم ابّهتى داريد كه شرافتمند از شما حساب مى‏برد و ناتوان، شما را گرامى مى‏دارد و كسانى كه هم رديف شما هستند و بر آنان حق نعمتى نداريد، شما را بر خود مقدّم مى‏دارند، شما وسيله برآورده شدن حاجاتى هستيد كه از خواستاران آن حاجات دريغ مى‏شود و برآورده نمى‏گردد و به هيبت سلاطين و كرامت بزرگان راه مى‏رويد. آيا همه اينها بدين خاطر نيست كه مردم به شما اميدوارند كه به حق خدا برخيزيد؟! گرچه از بيشتر حقوق خداوند كوتاهى كرده‏ايد و حق امامان را سبك شمرده، حقوق ضعيفان را تباه ساخته‏ايد و به گمان خود حق خود را گرفته‏ايد. شما در اين راه نه مالى خرج كرده‏ايد و نه جانى را براى خداى خالق خود به خطر افكنده‏ايد و نه براى رضاى خدا با قبيله و عشيره‏اى درافتاده‏ايد، آيا شما از درگاه خدا بهشت و همنشينى با پيامبران و ايمنى از عذاب او را انتظار داريد؟»[62]
   آيا امام كه «برخوردارى از مقام و موقعيت اجتماعى» را وسيله‏اى براى انجام تكاليف الهى مى‏داند و بزرگان قوم را به خاطر ترك وظيفه سرزنش مى‏كند، با توجه به مقام و موقعيتى كه خود دارد، مى‏تواند نسبت به تكاليف خود احساس مسئوليت نكند؟ قطعاً مسئوليت امام از همه آنان در جهت يارى دين خدا و دفاع از حقوق محرومان و ستمديدگان بيشتر است. امام خود اين حقيقت را بارها بر زبان آورد و براى انجام وظيفه قدم در راه پرمخاطره مبارزه با حكومت اموى نهاد.
- هنگام برخورد با سپاه حر بن يزيد رياحى در سخنان خود در جمع اصحاب خويش و لشكريان حر (يا در نامه‏اى به كوفيان بنابر بعضى از نقلها) با اشاره به كلامى از رسول خدا(ص) كه «هر كس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرامهاى خدا را حلال كرده، پيمانهاى او را نقض نموده، با سنت رسول خدا مخالفت كرده و در بين بندگان خدا به گناه و تجاوز رفتار مى‏كند و با رفتار و كردار و گفتار خود به مخالفت بر نخيزد، شايسته است كه خداوند او را نيز با آن سلطان ستمگر در يك مكان عذاب كند» هشدار داد:
«هان اى مردم! اينان (امويان) به پيروى شيطان درآمده و اطاعت خدا را ترك كرده‏اند، فساد را علنى و حدود را تعطيل كرده، اموال مردم را حيف و ميل نموده و حرام خدا را حلال و حلال او را حرام كرده‏اند».
سپس افزود:
«و انا احقّ من غيّر؛ و من سزاوارترم بر مخالفت با اين وضعيت».[63]
4. آزادگى و عزت نفس امام
ويژگى ممتاز ديگرى كه شخصيت امام‏حسين(ع) را از ديگران امتياز مى‏بخشيد، «حريت، آزادگى، عظمت روح و عزت نفس» آن حضرت بود. روح بزرگ و بزرگوار او مانع مى‏شد كه در برابر ظلم و ستم به بندگان خدا تنها نظاره‏گر باشد، بدعتها را در دين خدا مشاهده كند، حاكميت اشرار را بر سرنوشت جامعه ببيند و تحمّل نمايد.
روح آزاده و توأم با شجاعت، از آن حضرت شخصيتى ساخته بود كه در برابر ظلم و بى‏عدالتى قيام كند، شجاعتى كه سرسخت‏ترين دشمنان امام نيز بدان معترف بودند. امام هيچ‏گاه در برابر اهانتهاى امويان به پدر بزرگوارش على(ع) سكوت نمى‏كرد. بارها مروان بن حكم را به خاطر بدگويى به على(ع) در خلوت و جلوت توبيخ كرد:
  «يابن الزرقاء و يا بن آكله القمّل انت الواقع فى علىّ؛ اى فرزند زن بدكاره، اى فرزند شپش خوار! آيا تو از على بدگويى مى‏كنى؟»[64]
شجاعت و آزاد منشى امام سبب مى‏شد كه اجازه ندهد هيچ زورگو و ستمگرى حق او يا ديگرى را تضعيف كند. وليد بن عقبة بن ابى‏سفيان والى مدينه در خصوص مالى در «ذى ‏مروة» با امام درگيرى و قصد پايمال كردن حق امام را داشت، امام به او فرمود:
  «به خدا سوگند! يا حقّم را عادلانه مى‏پردازى يا شمشيرم را گرفته و در مسجد رسول خدا مى‏ايستم و مردم را به حلف الفضول فرا مى‏خوانم».
  با شنيدن سخنان امام عده‏اى به كمك امام شتافتند و حاكم مجبور شد حق آن حضرت را بپردازد.[65]
  معاوية ابى‏سفيان هيچ‏گاه به خود جرأت نداد كه به سخنان تند و انتقادآميز امام پاسخ متقابل دهد. هر چند اطرافيان و جوانان ناپخته‏اى چون مروان و يزيد او را تحريك كردند كه پاسخ امام را به تندى بدهد، اما او كه حسين بن على(ع) را خوب مى‏شناخت، همواره از برخورد تند با آن حضرت پرهيز داشت.
  معاويه پس از كشتن حجر بن عدى و شيعيان على(ع) در سفر حج با امام‏حسين(ع) روبه‏رو شد و به امام گفت: «آيا خبردارى كه ما با حجر و شيعيان پدرت چه كرديم؟ آنان را كشتيم و كفن پوشانيديم و بر آنان نماز گزارديم». او كه گمان مى‏كرد با اين سخن ضربه‏اى بر امام وارد كرده و امام را از هرگونه حركت و قيامى باز مى‏دارد، بى‏درنگ اين پاسخ را از امام دريافت كرد:
  «ولى اگر ما پيروان تو را بكشيم، آنان را كفن نمى‏پوشانيم، بر آنان نماز نمى‏گذاريم و دفن نمى‏كنيم»[66]
يعنى تو و پيروانت را كافر مى‏دانيم.
معاويه معترف بود كه در حسين بن على جز شجاعت نديده است.[67] او را به پدرش على بن ابى‏طالب تشبيه مى‏كرد.
مظاهر عزت و آزادگى از مدينه تا كربلا
مجموع ويژگيهاى ياد شده سبب گرديد كه امام در برابر در خواست نابه‏جاى حكومت بايستد و تن به بيعت ندهد و با قيام خونين خود درس ابدى حريت، آزادگى، مروت و مردانگى را به بشريت بياموزد. گريز از تن دادن به ذلت و پستى از خصوصيات انسانهاى آزاده است. پيام نهضت امام حركت و رفتارهاى امام، برخورد او با دوستان و دشمنان و زندگى و مرگ او با ذلت و پستى بيگانه بود. و اين پيام در نهضت حسينى آن قدر واضح و روشن است كه او را «سرور آزادگان» لقب داده‏اند. و قيامش نه تنها الگوى شيعيان و مسلمانان گشته، بلكه مستضعفان عالم از هر مكتب و آئينى او را اسوه و الگوى خود مى‏شناسند. وقتى كه معاوية ابى‏سفيان با آن فراست و كياست كم‏نظير خود نتوانست امام‏حسين(ع) را به بيعت با يزيد متقاعد سازد، و آن حضرت را به بيعت وادار كند، ديگران به طريق اولى از عهده اين مهم ‏بر نمى‏آمدند.
هنگامى كه عبدالله بن زبير از امام جويا شد در برابر درخواست بيعت يزيد چه خواهى كرد، فرمود:
«از بيعت با يزيد امتناع خواهم ورزيد و زير بار بردگى و ذلت نخواهم رفت».[68]
و هنگامى كه در حضور حاكم مدينه با تهديد مروان مبنى بر بيعت با يزيد مواجه شد، عكس‏العمل تندى نشان داده و پس از معرفى خود و يزيد فرمود:
«شخصيتى چون من با شخصى چون يزيد هرگز بيعت نمى‏كند».[69]
امام مصمم بود با يزيد بن معاويه بيعت نكند و عليه حكومت نامشروع وى قيام نمايد. نه تنها يزيد را براى اين منصب خطير شايسته نمى‏دانست و آن را با صراحت به معاويه نوشت كه انسان از امين شمردن شارب‏الخمر بر يك درهم امتناع مى‏ورزد، پس چگونه مى‏توان امانتى چون حكومتى اسلامى را به يزيد سپرد؟!
  «...فكيف تولّى على امة محمد من يشرب المسكر؟ و شارب الخمر من الفاسقين و شارب المسكر من  الاشرار و ليس شارب الخمر بامين على درهم فكيف على الامّة».[70]
  اگر شخصيت يزيد و رفتار اجتماعى او قابل تحمل بود، چه بسا امام نيز همچون برادرش امام مجتبى(ع) از حق شخصى خود براى مصالح اسلام و مسلمين مى‏گذشت، اما در اين مرحله قرار گرفتن يزيد در مسند خلافت به معناى نابودى اسلام بود. امام بارها از شهادت خود در اين راه خبر داد و به كسانى كه حضرت را پند مى‏دادند كه از قيام و مخالفت بر ضد امويان صرف نظر كند، مى‏فرمود: هرگز بيعت نخواهم كرد و تن به پستى و رذالت نخواهم داد: «ولا اعطى الدنية من نفسى ابداً».[71]
  اصولاً گرفتار شدن امت اسلامى به حاكميت شخصى چون يزيد معلول سكوت و بى‏تفاوتى و ذلت‏پذيرى مردم در برابر معاوية بن ابى‏سفيان بود. از اينكه على رغم دستور پيغمبر مبنى بر اينكه خلافت بر فرزندان ابى‏سفيان حرام است، مردم زير بار حكومت معاويه رفتند و اينك بايد ذلت و اسارت حكومت يزيد را تحمل مى‏كردند. كسى كه از مردم بر «بردگى و بندگى خويش» بيعت مى‏خواست، نه بيعت با حكومتى كه پاسدار حقوق اجتماعى و سياسى مردم باشد. نمونه بارز آن مأموريت مسلم بن عقبه در سركوب كردن مردم مدينه بود كه پيشتر بدان اشاره كرديم.
  با توجه به شواهد فراوانى كه در گفتار و كردار امام در طول قيام بر ضد امويان وجود دارد،اگر گفته شود امام در صدد بود تا جامعه خفته و بى‏تفاوت نسبت به پايمال شدن‏ارزشهاى انسانى را از خواب غفلت بيدار كند و به همگان بفهماند كه بهاى آدمى بيش‏ازآن است كه براى زندگى چند روزه دنيا تن به ذلت و پستى دهد و «زندگى ذلت بار» رابر «مرگ با عزت» ترجيح دهد. اين حقيقت هم در شعارهاى امام متبلور بود، هم در سخنان‏امام با رجال و شخصيتها و مردم، و هم در عمل آن بزرگوار. اينك به نمونه‏هايى اشاره‏ مى‏شود.
سوداى بيدارى مردم
- هنگامى كه امام از مدينه آهنگ مكه كرد، مسلم بن عقيل به حضرت پيشنهاد كرد تا مانند عبدالله بن زبير كه با يزيد بيعت نكرده و از بيراهه به مكه شتافته، به صورت مخفيانه و دور از چشم مأموران حكومتى و مردم از بيراهه سفر كند، اما امام نپذيرفت و از شاهراه حركت كرد[72] و هر جا با شخصى يا گروهى روبه‏رو شد، هدفش را از خروج از شهر پيغمبر به طور آشكار به اطلاع آنان رساند زيرا امام يك شورشى نبود تا با مأموران حكومتى به تعقيب و گريز بپردازد، بلكه امام حامل «پيام رهايى‏بخش يك امت از تحت سلطه ظلم و استبداد بنى‏اميه» بود و اين هدف با حركت مخفيانه تأمين نمى‏شد.

قداست ارزشها
- امام(ع) على‏رغم ميلش روز هشتم ذى حجه كه همه مسلمانان براى اعمال حج راهى‏عرفات مى‏شدند، از مكه خارج شد تا مبادا به دست مزدوران حكومت ترور شود وباريخته شدن خونش در مكه، حرمت حرم‏امن الهى شكسته شود. چقدر تفاوت‏وجوددارد بين او و بين كسى كه در ماجراى محاصره شهر مكه توسط لشكر شام‏براى‏حفظ جانش به درون كعبه پناه برد و لشكر شام براى سركوب كردن شورش خانه‏خدا را با منجنيق سنگ‏باران و بخشى از خانه خدا را تخريب كرد و آتش به خانه كعبه‏افتاد؟![73]
براى يكى «حفظ حرمت حرم الهى» اصل است، هر چند بهايش آوارگى در بيابان و شهادت در صحراى كربلا و اسارت اهل بيتش باشد و ديگرى حفظ جانش را اصل مى‏داند هر چند به قيمت هتك حرمت خانه خدا. آيا اين تفاوت جز به خاطر وجود عنصر «حريت و آزادگى» و اصل شمردن ارزشها در امام و فقدان آن در ديگرى نيست؟

برداشتن بيعت از ياران
- هنگامى كه شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروة و عبدالله بن يقطر به امام رسيد، بيعتش را از مردم برداشت تا مبادا كسانى كه به خاطر دعوت مردم كوفه و اميد تشكيل حكومت در اين شهر به همراه امام آمده‏اند، با اين تصور سفر را ادامه دهند يا اگر از پيروزى مأيوس شده‏اند، تعهد به بيعت امام مانع از بازگشتشان شود. لذا در جمع همراهان حضور يافت و فرمود:
  «خبر دردناك قتل مسلم بن عقيل و هانى بن عروة و عبدالله بن يقطر به ما رسيد، و شيعيان ما با اين كار ما را رها كردند و پيمان شكنى نمودند. پس هر كس مايل است باز گردد، مى‏تواند برگردد و از ناحيه ما تعهّدى بر او نيست.»[74]
برداشتن بيعت در شرائط دشوار مبارزه كه هر رهبرى به دنبال حفظ نيرو است، چه معنا و مفهومى دارد؟ جز اصل بودن «ارزشهاى اخلاقى» و زير پا نگذاشتن آنها در هر شرائطى؟ و آيا اين خصلت جز از شخصيتهاى آزاده يافت مى‏شود؟
  بار ديگر همين مطلب را در شب عاشورا در جمع يارانش به صورت آشكار و با بيان حكمت آن تكرار فرمود:
  «شما با من همراه شديد، چون مى‏دانستيد كه من به سوى قومى حركت مى‏كنم كه با زبانها و قلب‏هاشان با من بيعت كرده‏اند، و حال مطلب به عكس شده زيرا شيطان بر آنها مسلط شده و ياد خدا را فراموش كرده‏اند و اكنون هيچ قصدى جز كشتن من و مجاهدان همراه من و پس از آن غارت و اسارت حريم من ندارند و من بيم دارم كه شما اين واقعيت را ندانيد و يا بدانيد و حيا كنيد (و از گفتن آن خجالت بكشيد). نزد ما خاندان پيامبر مكر حرام است پس هر كس كشته شدن با ما را نمى‏پسندد از تاريكى شب استفاده كند و برگردد...»[75]
نيازى به اموال تو نداريم!
- معروف است امام در مسير مكه تا كوفه عبيدالله بن حرّ جعفى را به يارى طلبيد و هنگامى كه شخصاً به چادر وى رفت، پسر حرّ جعفى به امام گفت: به خدا سوگند اى پسر دختر پيغمبر! اگر تو در كوفه يارانى داشتى كه همراه تو با دشمن بجنگند، من در همراهى تو و مبارزه با دشمن پيشتاز بودم و به شدت با ايشان مى‏جنگيدم، ولى شيعيان تو را در كوفه ديدم كه از ترس بنى‏اميه و شمشيرهاى آنان در خانه‏هاى خود خزيده‏اند، تو را به خدا همراهى خود را از من مخواه، ولى هر قدر بتوانم با تو همراهى مى‏كنم، اين اسب لگام دار من است، به خدا با آن به دنبال كسى نتاختم مگر اينكه آثار مرگ را بر او چشاندم و اين هم شمشير من است. به خدا با آن بر چيزى ضربه نزدم مگر اينكه آن را قطع كرد.
  امام به عبيدالله بن حر پاسخى داد كه از اوج مناعت طبع، روح آزاده، آزادى‏خواه و عزت نفس او حكايت دارد، فرمود:
«اى پسر حر! ما براى اسب و شمشير تو به سراغت نيامديم، فقط بدين خاطر آمديم كه از تو يارى بطلبيم. اگرنسبت به بذل جانت در راه ما بخل مى‏ورزى، نيازى به چيزى از اموال تونداريم.»[76]

پاى بندى به اصول
- وقتى كه امام با لشكر كوفه به فرماندهى حرّ بن يزيد رياحى برخورد كرد و به خاطر دستور شديد عبيدالله بن زياد امام را تحت فشار قرار داد، زهير بن قين از ياران با وفاى امام عرض كرد: «اى فرزند رسول خدا! آينده دشوارتر از اين است، اكنون جنگ با اينان به مراتب آسانتر از جنگ با سپاهيان بى‏شمارى است كه پس از اين خواهند رسيد.»
  امام بر خلاف سياستمداران و فرماندهان جنگى كه از فرصتهاى به دست آمده حداكثر استفاده را مى‏كنند تا ضربه‏اى بر دشمن وارد سازند، چون به اصول و ارزشهاى دينى پاى‏بند بود، حاضر نبود به هر قيمتى از آن اصول دست بشويد، از اين رو فرمود:
   «من آغاز گر جنگ نخواهم بود».[77]
   چه اينكه در كربلا نيز قبل از شروع جنگ، هنگامى كه شمر به امام جسارت كرد، يكى از ياران اجازه خواست تا او را به سزاى عملش برساند، امام با همين استدلال او را از اين عمل برحذر داشت.[78]
  بخش ديگرى از اين بخش را به نقل جملاتى كوتاه از امام اختصاص مى‏دهيم كه از روح آزاده آن حضرت برخاسته و حكايت از هدف مقدس او در دميدن «روح عزت نفس و آزادگى در مردم» دارد، مردمى كه به ذلت و اسارت رضايت داده‏اند، و نجات آنان بهايى چون شهادت حسين بن على(ع) و اصحاب و اهل‏بيتش را مى‏طلبد.

مرگ رهايى بخش يا زندگى اسارت بار؟
- امام در ديدار با فرزدق پس از طلب رحمت براى مسلم بن عقيل اين اشعار را سرود:
 فان تكن الدنيا تعدّ نفيسه
فان تكن الابدان للموت انشأت

 
 فانّ ثواب الله اعلى و انبل
فقتل امرئ بالسيف فى الله افضل؛[79]

 
«اگر دنيا ارزش داشته باشد، پاداش خداوندى ارزشى به مراتب بيشتر و بهتر خواهد داشت. اگر بدنها براى مرگ آفريده شده‏اند، پس در راه خدا با شمشير كشته شدن بهترين مردن است».
- در سخنرانى خود در جمع اصحاب و سپاهيان حر بن يزيد رياحى:
«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقّا فانى لا ارى الموت الّا سعاده و لا الحياه مع الظالمين الّا برما؛[80]
  آيا نمى‏بينيد كه به حق عمل نمى‏شود و از باطل نهى نمى‏شود؟ در چنين شرائطى مؤمنان بايد آرزوى مرگ و شهادت كنند كه من چنين مرگى را جز سعادت (و شهادت) و زندگى در كنار ظالمان را جز ننگ و ذلت نمى‏دانم».
- ابن شعبه حرّانى اين جمله را نيز در اين خطبه امام، نقل كرده:
  «ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه مادرت معايشهم، فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الديّانون؛[81]
  حقاً كه مردم بنده دنيايند و دين امر بى‏ارزشى است كه بر زبانشان جارى است و تا وقتى بر گردش حلقه مى‏زنند كه دنيايشان در آسايش باشد و هرگاه به بلا گرفتار شده و در معرض آزمايش قرار گرفتند، دينداران اندك مى‏شوند.»
  اين جمله طلايى بيانگر همان واقعيتى است كه پيشتر بر آن تأكيد شد كه تا آدمى از بند هواى نفس و زخارف دنيا رها نشود، نمى‏تواند خود را از اسارت صاحبان قدرت و ثروت برهاند. مردم در زمان امام‏حسين(ع) چون بنده دنيا شده بودند، نتوانستند از فرصت استثنايى‏اى كه فرزند پيغمبر با برافراشتن پرچم قيام و مبارزه عليه امويان فراهم ساخت، استفاده كرده و خود را از اسارت سلطنت استبدادى امويان نجات دهند. بهره‏مندى از آزادى‏اجتماعى بدون آنكه انسان شايستگى آن را در خود ايجاد كرده باشد و بتواند با رهايى‏از دلبستگى‏هاى دنيوى آن را از زورگويان استيفا كند، ممكن نيست، چنانكه برخوردار شدن مردم از آزاديهاى اجتماعى زمينه رها شدن هرچه بيشتر از وابستگى‏هاى مادى را فراهم مى‏سازد.
  به هر حال، آزادى از بردگى و اسارت امويان نعمت ارزشمندى بود كه مردم از آن محروم بودند و براى رسيدن بدان بايد بهايش را مى‏پرداختند ولى مردم آن زمان كه يا مرعوب قدرتمندان بودند يا مفتون ثروتمندان، حاضر به پرداخت بهاى آن نشدند، از اين رو بر اساس پيش بينى امام حسين(ع) گرفتار ذلّتى فراتر از دوران حاكميت معاويه شدند:
  «والله لا يدعونى حتى يستخرجوا هذه العلقه من جوفى و اذا فعلوا ذلك سلط الله عليهم من يذلهم حتى يكونوا اذل فرق الامم؛[82]
به خدا سوگند اين مردم مرا رها نمى‏كنند تا وقتى كه خونم را بر زمين بريزند و هنگامى كه مرتكب اين جنايت شدند، خداوند كسانى را بر آنها مسلط خواهد كرد كه خوارترين گروه در ميان اقوام و ملل خواهند شد».

نمونه‏هايى از اين ذلت را نقل خواهيم كرد.
- هنگامى كه حربن يزيد رياحى امام را به مرگ تهديد كرد، به اشعار مرد اوسى (هنگامى كه مى‏خواست رسول خدا را يارى كند، پسر عمويش او را از مردن ترساند، ولى او در پاسخ اين اشعار را خواند) تمثل جست و فرمود:
 
«سامضى و ما بالموت عار على الفتى
و واسى الرجال الصالحين بنفسه
اقدم نفسى لا اريد بقاءها
فان عشت لم الم وان متُّ لم‏اُذم

 
اذا ما نوى خيراً و جاهد مسلماً
و فارق مذموماً و خالف مجرما
لتلقى خميساً فى الوغاء عرمرما
كفى بك ذّلاً ان تعيش مرغما؛[83]

 
جوانمردى كه آهنگ حق كند و در راه اسلام پيكار نمايد و نيز در راه مردان صالح جانبازى كند و از هر فعل ناشايستى دورى كرده، با تبهكارى سازش نكند، من خود را آماده كرده‏ام – در حالى كه قصد ماندن ندارم - تا در كوران جنگ با هر پنج بخش لشكرى بزرگ ديدار كند. اگر زنده ماندم ملامتى بر من نيست و اگر جان باختم سرزنشى ندارم. تو را در ذلت و خوارى همين بس كه ناخواسته و از روى ناچارى زنده بمانى».
- وقتى كه نامه تهديدآميز ابن زياد به عمر سعد رسيد كه با حسين سخت‏گيرى كن، يا بايد بيعت كند يا سرش را از بدن جدا كرده و براى من بفرست، امام با قاطعيت پاسخ داد:
  «لا اجيب ابن زياد بذلك ابداً فهل هو الّا الموت فمرحباً به؛[84]
هرگز خواسته پسر زياد را اجابت نخواهم كرد، آيا جز مرگ چيزى پيش خواهد آمد، پس خوشا چنين مرگى!»
- هنگامى كه قيس بن اشعث (برادر محمد بن اشعث كه با فريب و امان دادن مسلم بن عقيل را در كوفه دستگير كرده و به ابن زياد تسليم كرد) از امام خواست تا با امويان بيعت كند، امام پاسخ داد:
  «لا والله لا اعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا اقرّ اقرار العبيد؛[85]
  نه به خدا سوگند هرگز دست ذلت و خوارى به ايشان نمى‏دهم و مانند بردگان تسليم‏نمى‏شوم».
 علامه محمد حسين نائينى كه در ردّ حكومت استبدادى قاجار اثر نفيس «تنبيه الامه و تنزيه المله» را نگاشته تا نشان دهد حكومت استبدادى و ستمگرانه در اسلام محكوم بوده و حكومت در اسلام مشروط و محدود به رعايت حدود الهى و حقوق مردمى است، و دولتمردان بايد اين حدود و حقوق را مراعات كنند، به موارد متعددى از آيات قرآن – مانند ماجراى فرعون و بنى اسرائيل - و كلمات پيامبر اكرم(ص) و امام على(ع) استشهاد كرده، در ادامه به گفتار و سيره امام‏حسين(ع) استناد جسته و نوشته است:
«سرور مظلومان(ع) تمكين از حكم دعّى بنى‏اميه را ذلت عبوديتش مى‏شمارد و در جواب ارجاس و اراذل كوفه كه «انزل على حكم ابن عمّك» به حضرتش عرضه داشتند، چنين مى‏فرمايد: «لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لااَقرّ اقرار العبيد» و هم مى‏فرمايد: «هيهات منا الذلّه ابى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و جدود طابت...» طاعت فجره و تن در دادن به حكم لئيمان را عبوديتشان دانست...
نفس قدسيه حضرتش از آن اباء فرمود از براى حفظ حريّت خود و توحيد پروردگارش تمام هستى و دارايى را فدا و اين سنت كريمانه را براى احرار امت استوار و از شوائب عصبيت مذمومه تنزيهش فرمود و از اين جهت است كه در تواريخ اسلاميه صاحبان نفوس ابيه را كه به اين سنت مباركه اقتدا و چنين فداكاريها نمودند، «اباه الضيم» و احرارشان نامند، همه را خوشه‏چين آن خرمن و از قطرات درياى آن ابا و حريّت شمردند....امام حربن يزيد رياحى را به خاطر خلع طوق رقيت و خروج از ربقه عبوديت آل ابى‏سفيان و ادراك شرف حريت و فوز به فنا و شهادت در آن ركاب مبارك به منقبت علياى حريتش ستود و به خلعت والاى «انت الحرّ كما سمّتك امّك، انت الحرّ فى الدنيا و انت الحرّ فى الآخره» سرافرازش فرمود.»[86]
- هنگامى كه امام در روز عاشورا در برابر لشكر ابن سعد قرار گرفت، به منظور اتمام حجت با كوفيان سخن گفت. آنان را در بروز وضعيت ناهنجار جامعه و حاكميت طاغوتها، بازماندگان مشركين و مخالفان قرآن و سنت پيغمبر و پاره پاره كنندگان قرآن و شورشگران بر امام و نسب سازان براى زنازادگان شريك شمرد، سپس ضمن سرزنش كوفيان كه چرا ما را به كوفه فرا خوانديد و پيمان شكستيد، تصميم خود را مبنى بر ايستادگى در برابر حكومت نامشروع و مستبدّ بنى‏اميه اعلام كرد و فرمود:
  «الا ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين القله و الذلّه و هيهات منّا الذلّه....»[87]
- زمانى كه امام از مرگ و شهادت با عزت سخن مى‏گفت و ياران را به بهشت جاويدان الهى بشارت مى‏داد، چهره حضرت و يارانش برافروخته مى‏شد و براى رسيدن به آن لحظه شمارى‏مى‏كرد:
  «صبراً بنى الكرام، فما الموت الّا قنطره تعبر بكم عن البئوس و الضراء الى الجنان الواسعه و النعيم الدائمه فايكم يكره ان ينتقل من سجن الى قصر...؛[88]
  اى بزرگ زادگان! صبر پيشه كنيد كه مرگ پلى بيش نيست كه شما را از فشارها و تنگناها به بهشتهاى پهناور و نعمتهاى ابدى مى‏رساند، كدام يك از شما دوست ندارد از زندان به كاخ منتقل شود؟...»
- چه اينكه شعارهاى امام در روز عاشورا همگى از آزادگى و وارستگى او از دنيا و عشق به شهادت حكايت دارد:
«موت فى عزّ خيرٌ من حياه فى ذلّ‏
الموت اولى من ركوب العار
و العار اولى من دخول النّار
و الله ما هذا و هذا جارى»[89]
احترام به اصول انسانى
- از واپسين كلمات گهربارى كه از امام در شرائطى كه در اثر جراحات بى شمار در گودال قتلگاه افتاده بود، جمله‏اى است كه مى‏تواند منشور جاويد انسان تا روز قيامت باشد. هنگامى كه آن بزرگوار بر زمين افتاد و توان جنگيدن را از دست داد نامردمان آهنگ خيمه‏هاى امام را كردند، امام در حالى كه بر اثر يك روز جنگ بى‏امان و تشنگى فراوان و جراحات سخت رمقى در بدن نداشت، فرياد زد:
  «يا شيعه آل ابى‏سفيان! ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون‏ المعاد فكونوا احراراً فى دنياكم هذه، فارجعوا الى احسابكم ان‏ كنتم عرباً كما تزعمون».[90]
  امام با اين جمله وجدانهاى خفته و مدفون آنان را در زير خروارها عادت جاهلى مخاطب قرار داد كه اى پيروان خاندان ابى‏سفيان، اگر دين نداريد و از روز قيامت نمى‏ترسيد، لا اقل در زندگى دنياى خود آزاده باشيد و اگر گمان مى‏كنيد كه عرب هستيد، به آيين عروبت خود وفادار باشيد.
  اين سخن بدين سبب بود كه حتى در ميان اعراب جاهليت نيز جنگ از اصول و قواعدى پيروى مى‏كرد. در عصر جاهليت نيز به زنان و فرزندان و كودكان و كسانى كه در كارزار حضور نداشتند متعرض نمى‏شدند، پيكرهاى شخصيتها و رؤساى اقوام و قبائل را پس از كشته شدن مورد هتك قرار نمى‏دادند و مثله نمى‏كردند. حتى در جنگ احد وقتى كه ابوسفيان پس از جنگ با پيكر مثله شده حمزه عموى پيامبر روبه‏رو شد، با صداى بلند خطاب به پيامر گفت: اى محمد! من دستور نداده بودم كه با پيكر حمزه چنين كنند و بدون اطلاع من با پيكر او چنين رفتارى شده است.[91]
  او در حقيقت به خاطر عدم رعايت رسوم متداول و پذيرفته شده در ميان اعراب در عصر جاهليت به طور تلويحى عذر به پيشگاه پيامبر مى‏برد. اما در روز عاشورا لشكريان عمر سعد به دستور مستقيم عبيدالله بن زياد همه اصول و قواعد جنگ را - حتى بر اساس قوانين جاهليت - زير پا نهاد تا شايد با چنين رفتارى، آن هم با فرزند دختر پيغمبر و بزرگان بنى‏هاشم و بزرگان اقوام و قبائل رعب و وحشتى را در دلها بيفكند كه كسى جرأت مخالفت با حكومت را به خود ندهد و با خود بينديشد كه وقتى با فرزند پيغمبر و خاندان او چنين رفتارى كنند، وضع آنان معلوم است.
  اين سياست تا حد زيادى توانست جو خفقان و استبداد اموى را به اوج رساند، هر چند قيام حسينى به بعضى از مردم جرأت داد و قيامهايى پس از عاشورا اتفاق افتاد، اما قساوت امويان نيز مضاعف گشت. ذلت مردم را مى‏توان در رفتار لشكر شام با مردم مدينه در واقعه معروف به حَرّه و با مردم مكه در ماجراى شورش عبدالله بن زبير و سلطه بيست ساله حجاج بن يوسف ثقفى بر كوفه مشاهده كرد. تنها با ذكر يك نمونه از رفتار امويان با يكى از رجال موجّه آن روز اين بخش را به پايان مى‏بريم.
  هنگامى كه قيام عبدالله بن زبير در مكه به وسيله حجّاج سركوب شد، پيكر او را بر درختى آويزان كردند تا مردم با ديدن پيكر او كه رهبر شورش بود، فكر مقابله را از سر بيرون كنند. در همين ايام عبدالله بن عمر شخصيت مورد توجه آن زمان كه نه با حكومت يزيد بيعت كرد و نه با امام حسين(ع) همراهى نمود، با عجله نزد حجاج آمد و گفت: «از رسول خدا شنيدم: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»، از اين رو آمده‏ام تا با تو به نمايندگى از عبدالملك مروان (امام زمانم) بيعت كنم!»
  حجاج كه مى‏دانست ابن‏عمر از ترس جانش اين سخنان را بر زبان جارى مى‏كند، به جاى دست، پايش را دراز كرد و گفت: با پايم بيعت كن. عبدالله ناراحت شد و گفت: آيا مسخره‏ام مى‏كنى؟ حجاج بر آشفت و گفت: اى ابن عمر! تو با على بن ابى‏طالب خليفه زمان خود بيعت نكردى و حال براى من حديث از پيغمبر مى‏خوانى كه هر كس امام زمانش را نشناسد و بميرد، به مرگ جاهليت مرده است؟! مى‏دانم كه تو دروغ مى‏گويى. آنچه كه باعث شده تو را سراسيمه به اينجا بياورد، درختى است كه پيكر پسر زبير بر آن آويخته شده است![92]
الهام از نهضت حسينى و رهايى از استبداد جهانى
   بى‏شك انقلاب اسلامى ايران با الهام از نهضت حسين بن على(ع) به رهبرى حضرت امام خمينى(ره) با انگيزه «احياى دين خدا» و نيز «بر چيدن بساط نظام استبدادى رژيم پهلوى و استعمار غرب به‏ويژه امريكا» به وقوع پيوست. هر كسى كه كمترين حضورى در اين نهضت داشت، اين حقيقت را به خوبى درك كرده است، حماسه عاشورا و حركت آزادى خواهانه امام‏حسين(ع) بركات فراوانى در تاريخ مسلمين و حتى ملل ديگر عالم داشته و يكى از بركات آن در عصر اخير نهضت اسلامى ملت ايران و استقرار نظام اسلامى در اين كشور است. بى‏شك راز و رمز تداوم نظام مقدس جمهورى اسلامى در داخل و نشر وگسترش پيام آن در عرصه بين المللى نيز در گرو الهام گرفتن از قيام آزادى بخش حسينى است.
  در بعد داخلى زنده نگاه داشتن اهداف قيام حسينى (يعنى احياى دين و حاكميت قوانين اسلامى، شايسته سالارى به معناى واقعى در همه شئون حكومت، تلاش براى تأمين حقوق و آزاديهاى اجتماعى مردم، حركت به سمت عدالت اجتماعى و كوتاه شدن دست غارتگران اموال عمومى و مبارزه پيگير با تبعيض و بى‏عدالتى و...) تنها راه بقاى نظام اسلامى است. در بعد جهانى نيز امروزه تحت پوشش عناوين فريبنده دموكراسى، جهانى شدن، مبارزه با تروريسم، حقوق بشر و امثال آن استبدادى بسيار خشن حاكم گشته و هيچ حدّ و مرزى براى تضييع حقوق ملتها به رسميت شناخته نمى‏شود.
   «اگر در گذشته استعمار كهنه، سرزمين‏ها را تسخير و منابع و ثروتهاى ملتها را غارت مى‏كرد و خود آنان را به بيگارى وا مى‏داشت و در مرحله بعد استعمار نو بدون تسخير سرزمينها با صدور فرهنگ و ايدئولوژى و تربيت دولتمردان دست نشانده و تسلط بر افكار نخبگان و روشنفكران، ملتها را به انقياد در مى‏آورد، امروزه از اين مراحل گذشته و با ارائه انديشه جهانى‏سازى، هم سرزمينها و ثروتهاى ملى و هم افكار و مغزها را با دستهاى نامرئى در اختيارمى‏گيرد».[93]
   گرچه اين واقعيت به قدرى عريان و آشكار است كه نيازى به ذكر شواهد و قرائنى نيست، اما فقط به عنوان نمونه، اظهار نظر دبيركل سابق سازمان ملل متحد را در اين باره نقل مى‏كنيم كه بى‏نياز از هرگونه توضيحى است. مربوط به سالها پيش است. وى مى‏گويد:
  بزرگترين دل‏مشغولى من آينده دموكراسى است. خطر واقعى كه جهان را تهديد مى‏كند، همين است. آيا سكان هدايت جهانى شدن را نظامى مطلق گرا به دست خواهد گرفت يا نظامى دموكراسى؟ ما به منشور و طرحى جهانى براى پيشرفت دموكراسى نيازمنديم. اين امر تمام كشورهاى عضو سازمان ملل و روابط درونى آنها را با يكديگر در بر مى‏گيرد....چه سودى خواهد داشت اگر در بعضى از كشورها از دموكراسى دفاع گردد ولى نظم جهانى به وسيله سيستم اقتدارگرا كه معمولاً تكنو كراتها در رأس آن قرار دارند، رهبرى شود؟»[94]
  در دو سال اخير پس از واقعه يازدهم سپتامبر در امريكا حركت جهان به سمت حاكميت استبدادى بسيار خشن و سلب هرگونه استقلال و حاكميت از دولتها و ملتها و فرهنگهاى ديگر شتاب مضاعفى پيدا كرده است.
   راهى كه امام خمينى با الهام از نهضت حسينى در پيش گرفت و كارآمدى آن در ايران به اثبات رسيد، تنها راه برون‏رفت از وضعيت اسفبار جهانى است. امروز استبدادى كه در عرصه جهانى درتعامل با كشورها، ملتها و فرهنگهاى ديگر اعمال مى‏شود، به مراتب گسترده‏تر، وحشيانه‏تر از استبدادى است كه حاكمان مستبد بر يك ملت و كشور تحميل كرده و مى‏كنند. اگر استبداد در درون كشورى به زنجير كشيدن يك ملت در داخل مرزهاى آن كشور است، استبداد در عرصه جهانى به زنجير كشيدن و سلب آزادى و استقلال از همه ملتهاست. حاكميت اقليتى صاحب نفوذ، قدرت و ثروت در جهان در عرصه‏هاى مختلف، اكثريت مردم جهان را تحت سلطه خود دارد، سلطه‏اى به معناى واقعى كلمه استبدادى، بدون آنكه كمترين حقّى براى اكثريت به رسميت شناخته شود. شايد سر اينكه در اين ايام «دموكراسى و حاكميت اكثريت» توسط مدافعان سر سخت آن مورد نقد قرار مى‏گيرد و بيش از آنكه بر آن اصرار شود، بر مبانى ليبراليسم تأكيد مى‏شود، در همين نكته نهفته باشد. به هر حال در اين وضعيت بيشترين فشار بر گرده مسلمانان سنگينى مى‏كند، چرا كه از مكتبى برخوردارند كه با تمسك به تعاليم آن ميتوان در برابر اين استبداد ايستاد. به نظر مى‏رسد كه تنها راه مقابله با استبداد جهانى پيروى از سرور آزادگان، حسين بن على(ع) است و بس، و چه كسانى بيش از مسلمانان به الهام‏گيرى از اين نهضت رهايى‏بخش سزاوارترند؟

 
[1][1]. سوره نحل، آيه 36.
[2]. موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص‏540، منظمه الاعلام الاسلامى.
[3]. همان، ص‏540.
[4]. سوره بقره، آيه 124.
[5]. ديوان امام «مجموعه اشعار امام خمينى(س)»، ص‏200، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام.
[6]. شهيد مرتضى مطهرى، گفتارهاى معنوى، ص‏19، انتشارات صدرا.
[7]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏3، ص‏104.
[8]. نهج البلاغه، نامه 31.
[9]. - عباس محمود عقاد، ابوالشهدا(واقعه كربلا)، ترجمه مسعود انصارى، ص‏52، نشر پرديس.
[10]. موسوعه كلمات الامام الحسين،ص‏123 - 124. در موارد زيادى از ترجمه آقاى على مؤيدى در «فرهنگ سخنان امام حسين» با تغييراتى استفاده شده است.
[11]. شيخ عباس قمى، الانوار البهيه فى تواريخ الحجج الالهيه، ص‏45، چاپ سنگى.
[12]. علامه محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج‏22، ص‏398، دارالاحياء للتراث العربى.
[13]. علامه سيد محمد حسين شرف الدين، ابوهريره، ص‏48.
[14]. شرح نهج البلاغه، ج‏3، ص‏16.
[15]. شرح نهج البلاغه، ج‏2، ص‏258؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ج‏1، ص‏184.
[16]. شيخ عباس قمى، سفينه البحار، ج‏2، ص‏261.
[17]. شرح نهج البلاغه، ج‏3، ص‏16.
[18]. موسوعه كلمات الامام الحسين، ص‏254.
[19]. ابن اثير، الكامل، ج‏5، ص‏42، مؤسسه التراث العربى؛ شرح نهج البلاغه، ج‏4، ص‏59.
[20]. ر.ك: ماجده فيصل زكريا، عمربن عبدالعزيز و سياسه ردّ المظالم؛ علامه امينى، الغدير، ج‏10، ص‏266.
[21]. موسوعه، ص‏276؛ امام على(ع) درباره بنى‏اميه همين تعابير را دارند «..فيتخذوا مال الله دولاً و عباده خولا و الصالحين حربا و الفاسقين حزباً» نهج البلاغه، نامه 62؛ امام مجتبى(ع) نيز با صراحت به معاويه گفت: تو كسى هستى كه...بندگان خدا را برده و بنده خود گرفتى و دين خدا را بازيچه قراردادى» (ر.ك: بحارالانوار، ج‏44، ص‏42)
[22]. طريحى، مجمع البحرين، ماده خول.
[23]. فيروز آبادى، القاموس المحيط، ج‏3، ص‏372.
[24]. موسوعه، ص‏844.
[25]. براى آشنايى با رفتار امويان با موالى و اهل كتاب رجوع كنيد به جرج جرداق، امام على، صداى عدالت انسانى، ترجمه سيد هادى خسروشاهى، ج‏5، فصل استبداد، آفت قوميت، نشر دارالشروق؛ شهيد مرتضى مطهرى، حماسه حسينى، ج‏3، ص‏78 به نقل از جرجى زيدان، تمدن اسلام، ج‏4، ص‏131.
[26]. سفينه البحار، ج‏2، ص‏165.
[27]. شيخ مفيد، امالى ترجمه حسين استاد ولى، ص‏133 - 134، بنياد پژوهشهاى اسلامى.
[28]. همان، ص‏181 - 182.
[29]. موسوعه، ص‏253.
[30]. ر.ك: طريحى، مجمع البحرين، و ياقوت حموى، معجم البلدان، ماده «حرّه» ؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏3، ص‏259.
[31]. موسوعه، ص‏254.
[32]. ر.ك: لبيب بيضون، تصنيف نهج البلاغه، ص‏544 - 559؛ علامه امينى، الغدير، ج‏11.
[33]. همان، ص‏142 «عبدالله بن عمر به معاويه گفت: خواستم با اين پيشنهاد حسين را فريب دهم، ولى نتوانستم. معاويه پاسخ داد: او فريب نمى‏خورد، فرزند پدرش على است».
[34]. همان، ص‏276.
[35]. همان، ص‏205.
[36]. همان، ص‏238 - 239.
[37]. همان، ص‏269.
[38]. همان، ص‏256.
[39]. همان، ص‏285.
[40]. همان، ص‏283.
[41]. همان، ص‏252.
[42]. همان، ص‏238.
[43]. همان، ص‏240 - 241.
[44]. همان، ص‏256.
[45]. طبرى، تاريخ طبرى، ج‏3، ص‏426 - 427.
[46]. موسوعه، ص‏263 - 264.
[47]. همان، ص‏274 - 276 در منابع حديثى سخنراني‌هايى از امام‏حسين(ع) در سرزمين منا نقل شده، ظاهراً دو سخنرانى است كه يكى توسط سليم بن قيس هلالى از اصحاب جليل القدر ائمه اطهار(ع) تا زمان امام باقر(ع) نقل شده است. كتاب او تحت عنوان «اصل سليم بن قيس» مورد توجه علماو دانشمندان بوده است. (ر.ك: كتاب سليم بن قيس، تحقيق محمد باقر انصارى زنجانى، ج‏2، ص‏788) سخنرانى ديگرى از امام در منابعى چون احتجاج، ج‏2، ص‏87، تحف العقول، بحارالانوار، ج‏100، ص‏79 و وافى، باب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر نقل شده است. با اينكه در منابع حديثى محل ايراد اين سخنرانى ذكر نشده، اما حضرت امام خمينى و بعضى از حديث‏شناسان محل آن را منا دانسته‏اند چون امكان ايراد آن در زمان بنى‏اميه در محل ديگرى با حضور صدها تن از رجال و شخصيتهاى مذهبى و سياسى آن روز مقدور نبوده است. (ر.ك: ولايت فقيه، ص‏112؛ على اكبر غفارى، تحف العقول، ترجمه بهزاد جعفرى، ج‏1، پاورقى، ص‏422). همچنين چون ابن شعبه حرانى براى اختصار اسناد روايات تحف العقول را حذف كرده، و اين سخنرانى هم بدون سند نقل شده، اما حضرت امام خمينى متن آن را بهترين گواه بر صدور آن از امام مى‏داند. ناگفته نماند كه بعضى از محققان معاصر دو سخنرانى ياد شده را كه در منابع مختلف به صورت مجزا نقل شده، يك سخنرانى دانسته‏اند كه در هر منبعى بخشى از آن نقل شده است (ر.ك: محمد صادق نجمى، سخنان امام حسين، ص‏302 به بعد) بخش اول آن در كتاب سليم بن قيس و احتجاج و بخش ديگر آن در تحف‏العقول كه منابع بعدى نيز از اين كتاب نقل كرده‏اند. گرچه اين احتمال بعيد نبوده و مى‏توان شواهد و قرائنى هم براى آن ذكر كرد، امّا از طرف ديگر در منابع آمده است كه سليم بن قيس در آن جلسه حضور داشته و متن كامل سخنرانى امام را نقل كرده است. با اين توصيف چرا فقط بخش نخست آن در كتاب او ثبت شده است؟
[48]. همان، ص‏278.
[49]. ر.ك: شيخ راضى آل ياسين، صلح امام حسن، ترجمه [آيت الله‏] سيد على‏ خامنه‏اى، ص‏355 - 357.
[50]. بحارالانوار، ج‏44، ص‏40 و 55.
[51]. موسوعه، ص‏283.
[52]. همان، ص‏312 - 313.
[53]. همان، ص‏315.
[54]. همان، ص‏339، نيز ص‏357.
[55]. همان، ص‏422 - 425.
[56]. همان، ص‏283.
[57]. همان، ص‏425.
[58]. همان، ص‏319.
[59]. همان، ص‏320.
[60]. همان، ص‏336.
[61]. همان، ص‏331 و 341.
[62]. همان، ص‏275.
[63]. همان، ص‏360 - 361.
[64]. همان، ص‏211، 213، 284.
[65]. همان، ص‏213.
[66]. همان، ص‏250 - 251.
[67]. همان، ص‏258.
[68]. همان، ص‏278.
[69]. همان، ص‏283.
[70]. همان، ص‏258.
[71]. همان، ص‏291.
[72]. همان، ص‏337 - 338.
[73]. طبرى، تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏444 - 446، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات.
[74]. موسوعه، ص‏348.
[75]. همان، ص‏399.
[76]. همان، ص‏366 - 367.
[77]. همان، ص‏373.
[78]. همان، ص‏415.
[79]. همان، ص‏350.
[80]. همان، ص‏356.
[81]. همان.
[82]. همان، ص‏351.
[83]. همان، ص‏358 - 359.
[84]. همان، ص‏382.
[85]. بحارالانوار، ج‏45، ص‏7.
[86]. محمد حسين نائينى، تنبيه الامه و تنزيه المله، تصحيح و تحقيق سيد جواد ورعى، ص‏55 - 56، مركز انتشارات اسلامى ؛ در بارة «اباه الضيم» ر.ك: شرح نهج البلاغه، ج‏3، ص‏249 - 312.
[87]. موسوعة، ص‏423.
[88]. همان، ص‏496.
[89]. همان، ص‏499.
[90]. همان، ص‏504.
[91]. ر.ك: شيخ جعفر شوشترى، الخصائص الحسينيه، تحرير و تحقيق از سيد جعفر حسينى، ص‏61 - 64، دارالاعتصام للطباعه و النشر.
[92]. سفينه البحار، ج‏2، ص‏136.
[93]. هانس پيتر مارتين و هارلدشومن، دام جهانى شدن، تهاجم بر دموكراسى و رفاه، ترجمه، حميد رضا شهميرزادى، مقدمه، ص‏30 - 31، مؤسسه دانش و انديشه معاصر.
[94]. همان، ص‏327.
 

کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.

[ بازگشت ]