چهار شنبه 2 خرداد 1397
  زندگينامه

    مقالات

    تاليفات

    دروس

    نگارخانه

    سخنراني

    فعاليت هاي فرهنگي

    همایش ها و سمینارها

    نقدها و پاسخ ها

    خبرها و گزارش ها

 
فرزندان زهرا(س)، فرزندان رسول خدا(ص)- 1
مقاله                                                بحثی تفسيری و فقهی در انتساب سادات به پيامبر
                                                                             (قسمت اول)

                              

         خلاصه:

    هنگامی که ابراهيم فرزند خردسال رسول خدا از دنيا رفت، مشرکان زبان به طعن حضرت گشودند که: نسل تو از بين رفته، با مرگت، راه و رسمَت و نام و نشانت فراموش خواهد شد. بدين وسيله غم و اندوه پيامبر دوچندان شد. فرشته‏ای از جانب خدا فرود آمد و نعمت بزرگ «کوثر» را که خداوند به پيامبر عطا کرده بود، يادآور شد:

     «إِنَّآ أَعْطَيْناکَ الْکَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الأبْتَرُ».

    «ما تو را [چشمه] كوثر داديم * پس براى پروردگارت نماز گزار و قربانى كن * دشمنت‏خود بى‏تبار خواهد بود»

    فاطمه زهرا(س) که ضامن بقای نسل پيامبر بود، در کلام وحی «کوثر» خوانده شد. نعمتی که پيامبر بايد به شکرانه آن نماز بگزارد و شتر قربانی کند. از زخم زبان دشمن هم اندوهگين نشود، چرا که به جای پيامبر، نسل دشمنان او نابود خواهد شد.

    خداوند بقای نسل فرستاده‏اش را با دختری که به او بخشيد، تضمين کرد. شايد در عصر جاهليت که دختران مايه ننگ و عار بودند و برای رهايی از آن با قساوت تمام زنده به گور می‏شدند، اين پديده پيامی به همراه خود داشت که دختر نه تنها موجب ننگ و عار نيست، بلکه نعمتی است که می‏تواند نسل پيغمبر خدا را تداوم بخشد.

  پيامبر از اينکه نسل او با وجود فاطمه باقی مانده، رو به فزونی خواهد گذاشت، خشنود شد و بر اين نعمت الهی پيشانی به درگاه خدا ساييد. خداوند مانند پيامبر، اهل بيت را نيز برگزيد و اجر و مزد رسالت را محبت آنان قرار داد تا بدين وسيله زحمات طاقت‏فرسای پيامبر در هدايت و ارشاد بشر ارج نهاده شود و با گراميداشت خاندان او، نام و ياد و راه و رسمش زنده بماند:

                               «اِنّی تارِکٌ فيکُم الثَّقلَيْنِ، کِتابَ اللهِ‏ وَ عِتْرَتی اَهْلَ بَيْتی».

   فرزندان زهرا، فرزندان پيامبر

چرا فرزندان علی و فاطمه زهرا(س)، فرزندان پيامبر خوانده می‏شوند؟ معمولاً فرزند به پدر منسوب است نه مادر، پس چرا امام حسن و امام حسين و فرزندان امام حسين خود را فرزندان رسول خدا می‏شمارند؟ برای پاسخ به دلايل فراوانی از قرآن و کلام پيامبر استناد شده، همچنين به رواياتی از امامان معصوم که به قرآن تمسک جسته‏اند که به بعضی اشاره می‏شود.

   الف) آيات: 

   1. آيه مباهله: «فَمَنْ حَآجَّکَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَ أَبْنَآءَکُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَکُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ الله‏ِ عَلَی الْکاذِبِينَ؛

  هر گاه پس از دانشی که (در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت کنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»

    مفسران معتقدند که پيامبر به هنگام مباهله با مسيحيان نجران، علی، دخترش فاطمه(س) و حسن و حسين را به همراه برد. علی نفس رسول خدا، فاطمه مصداق «نساءنا» و حسنين مصداق «ابناءنا». شاهد سخن، آن است که امام حسن و امام حسين در آيه مباهله فرزندان رسول خدا خوانده شده‏اند، با آنکه نوادگان دختری رسول خدايند. ضمن آنکه در آيه از واژه ابناء (جمع ابن) استفاده شده که در زبان عرب بر فرزندِ بدون واسطه و بر فرزندِ باواسطه ـ نوادگان پسری و نوادگان دختری ـ اطلاق می‏شود. بر خلاف کلمه «ولد» که تنها بر فرزندِ بدون واسطه که بتوان تولد او را به پدر و مادر نسبت داد، اطلاق می‏گردد.

   2. «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسحقَ وَ يَعقوبَ کُلاً هَدَيْنا و نُوحا هَدَينا ِمْن قَبْلُ وَ مِن ذُرِّيَّتِهَ داوُدَ و سُلَيمانَ وَ أَيُّوبَ و ... و زَکَرِيّا و يَحْيی و عيسی و إِلياسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحين؛

 و اسحاق و يعقوب را به او (ابراهيم) بخشيديم و هر دو را هدايت کرديم؛ و نوح را (نيز) پيش از آن هدايت کرديم و از فرزندان او داود و سليمان و ايوب و ... و (همچنين) زکريا و يحيی و عيسی و الياس را؛ همه از صالحان بودند.»

   خداوند در اين آيه حضرت عيسی را از نسل نوح يا ابراهيم خوانده، در حالی که عيسی از جانب مادر به نوح يا ابراهيم منسوب است. معلوم می‏شود که در منطق قرآن می‏توان نوادگان دختری را در شمار نسل انسان دانست. پس امام حسن و امام حسين نيز فرزندان رسول خدا و از نسل اويند. سعيد بن‏جبير که حسنين را فرزندان رسول خدا خوانده بود، از سوی حجاج احضار شد و از او دليل قرآنی بر ادعايش درخواست کرد. سعيد اين آيه را تلاوت کرد و افزود: «چگونه شايسته است که عيسی از نسل ابراهيم باشد، با آنکه پدر نداشت و نواده دختری ابراهيم بود؟ حسن و حسين به طريق اولی منسوب به رسول خدايند. چون فرزندان دختر پيامبرند، در حالی که عيسی فرزند دختر بی‏واسطه ابراهيم نبود و چند نسل با او فاصله داشت.»

   3. «إِنّا أَعْطَيناکَ الْکَوثَر فَصَلِّ لِرَّبِّکَ و انْحَر إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الأَبْتَر».

   در اين سوره ـ بنا بر يک تفسير ـ خداوند از اعطای کوثر و نسل فراوان به پيامبر خبر می‏دهد و دشمنان حضرت را ابتر (بريده نسل) معرفی می‏کند. اگر فرزندان حضرت زهرا فرزندان پيامبر و نسل ايشان نباشند (و آن گونه که دشمنان اهل بيت معترض بودند که شما فرزندان علی و فاطمه هستيد، نه فرزندان پيغمبر) لازمه‏اش تکذيب قرآن است. چون نسل پيامبر منحصر به فرزندان و نوادگان فاطمه زهراست.

     امير مؤمنان علی در پاسخ نامه عمرو عاص به فرستاده او فرمود: «قُلْ لِلشّانِی‏ء بْنِ‌الشّانِی‏ء: لَوْ لَمْ يَکُونا وَلَدَيْهِ لَکانَ أبْتَر کَما زَعَمَ أبُوکَ؛ به دشمن (عمرو) پسر دشمن (عاص) بگو: اگر حسن و حسين فرزندان رسول خدا نباشند، بايد آن حضرت بريده نسل باشد، آن گونه که پدر تو گمان می‏کرد!»

   گفتنی است که عاص از جمله کسانی بود که با مرگ ابراهيم پسر پيغمبر، حضرت را «ابتر» خطاب کرد و سوره کوثر در همين موضوع نازل شد.

     4. افزون بر آيات سه‏گانه فوق، آيات متعددی به چشم می‏خورد که «ابن» يا «بنت» يا «اب» در آن به کار رفته، همگی اعم از پسر و نوه، دختر، نوه، پدر و جد است که نشان می‏دهد در فرهنگ قرآن «ابن» اعم از پسر بی‏واسطه است، چنان که «بنت» اعم از دختر بی‏واسطه و «اب» اعم از پدر و جدّ انسان است؛ به عنوان نمونه:

  ـ از آيه تحريم «حُرِّمَتْ عَلَيْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ وَ بَناتُکُمْ ...» استفاده می‏شود که برای مردان ازدواج با دختران‏شان حرام است. «بنات» در آيه هم شامل دختر انسان است و هم نوه‏های مؤنث.

   ـ از آيه «حُرِّمَتْ عَلَيْکُمْ ... و حَلائِلُ أَبْناءِکُمُ الَّذينَ مِنْ أَصْلابِکُمْ» استفاده می‏شود که ازدواج با همسرِ پسر (عروس) پس از طلاق گرفتن از شوهرش، بر انسان حرام است. «ابناء» در آيه هم بر پسرِ بلاواسطه انسان اطلاق می‏شود و هم بر نوه‏های مذکر که پسرِ باواسطه است. چنان که امام باقر برای اثبات آنکه امام حسن و امام حسين فرزندان رسول خدا و از نسل آن حضرت‏اند، به اين آيه استناد کرد. مفسران توضيح داده‏اند که مقصود از «الذين من اصلابکم» که وصف «ابناء» است، آن است که بر رسم نادرست جاهلی خط بطلان کشيده شود که فرزندخوانده را فرزند دانسته و همه احکام فرزندِ حقيقی را بر فرزندخوانده مترتب می‏کردند. قرآن محرميت فرزندخوانده را که از صلب انسان نيست، با اين قيد نفی می‏کند.

   امام هشتم در پاسخ مأمون عباسی که خواهان ارائه دليلی از قرآن بود که ثابت کند حضرت فرزند رسول خداست، به اين آيه استناد جست که اگر امروز پيامبر در قيد حيات بود، نمی‏توانست با دختر من ازدواج کند چون حرمت نوه دختری و پسری بر پدربزرگ مورد اتفاق است، چنان که نمی‏توانست با همسر من ـ پس از طلاق دادن ـ ازدواج کند.

    نتيجه آنکه،از آيات فوق استفاده می‏شود که

   در فرهنگ قرآن نوادگان دختری و پسری همگی فرزند و نسل انسانند. اين امر اختصاص به عيسی و حسنين ندارد، چنان که برخی تصور کرده‏اند بلکه آيات مربوط به ارث ـ که پس از اين بحث خواهد شد ـ و نکاح شاهد روشنی بر اين معناست که به طور کلی تفاوتی بين نوادگان پسری و دختری نيست. همان طور که نوادگان پسریِ ميت در صورت فقدان پدرشان، سهم پدرشان را به ارث می‏برند، نوادگان دختری نيز در صورت فقدان مادرشان، سهم او را به ارث می‏برند. همچنان که در باب محرمات دخترِ پسر، محرم پدربزرگ است، دخترِ دختر نيز محرم اوست و ازدواج با او حرام است. و پسرِ پسر محرم مادربزرگ و پسرِ دختر نيز محرم اوست. از نظر محرم و نامحرم بودن تفاوتی بين نوادگان پسری و نوادگان دختری نيست. پس در منطق قرآن همان طور که از ناحيه پدر انتساب محقق می‏شود، از سوی مادر نيز محقق می‏شود.

    ب) احاديث

    افزون بر آيات، روايات متنوعی وجود دارد که نشان می‏دهد فرزندان حضرت زهرا، فرزندان رسول خدايند.

* روايات متعددی وجود دارد که پيامبر امام حسين و امام حسن را فرزندان خود می‏خواند.

  گويا می‏دانست پس از رحلتش دشمنان به دنبال فاصله انداختن بين حضرت و خاندانش خواهند بود و برای غصب حق آنان و  منزوی ساختن‏شان، رابطه آنان را با پيامبر انکار خواهند کرد. بسياری از اين روايات در منابع حديثی ثبت شده که به بعضی از آنها اشاره می‏شود.

     1. سلمان نقل می‏کند که از رسول خدا شنيدم:

  «الْحَسَنُ و الْحُسَيْنُ اِبْنایَ مَن أحَبَّهُما أحَبَّنی وَ مَن أحَبَّنی أحَبَّهُ الله‏ وَ مَنْ أحَبَّهُ الله‏ أدْخَلَهُ الجَنّةَ و مَن أبْغَضَهُما اَبْغَضَنی وَ مَن أبْغَضَنی أبْغَضَهُ الله‏ و مَن أبْغَضَهُ الله‏ أدْخَلَهُ النّار؛

   حسن و حسين فرزندان من هستند. کسی که آنها را دوست بدارد، مرا دوست داشته؛ کسی که مرا دوست بدارد، خداوند او را دوست دارد و کسی را که خدا دوست بدارد، وارد بهشت می‏کند اما کسی که آنها را دشمن بدارد، با من دشمنی ورزيده؛ کسی که با من دشمنی ورزد، خداوند با او دشمنی می‏ورزد، و هر کس خدا با او دشمنی کند، او را داخل جهنم خواهد کرد.»

   2. از رسول خدا نقل شده:

   «إنّ اللهَ تَعالی جَعَلَ ذُرّيَةَ کُلِّ نَبیٍّ مِِن صُلْبِه وَ جَعَلَ ذُرّيَتی فی صُلْبِ عَلیِّ بْنِ‌‏اَبی‏طالِب؛

    خداوند تعالی نسل هر پيامبری را از صلب او قرار داد، ولی نسل مرا در صلب علی بن‏ابی‏طالب قرار داد.»

   از آنجا که براساس قرآن، علی نفس رسول خدا بود، خداوند نسل پيامبر را از طريق فاطمه و علی تضمين کرد و بدين وسيله  فرزندان علی و فاطمه را فرزندان رسول خدا دانست.

  * دسته ديگر رواياتی است که رسول خدا به ذريه و نسل خود تصريح کرده، در حالی که می‏دانيم پيامبر تنها از طريق حضرت زهرا دارای نسل بوده است:

   1. پيامبر فرمود:

    «أربَعَةٌ أنَا لَهُم شَفيعُ يَومِ القِيامَة وَ إنْ أتَوْا بِذُنُوبِ أهلِ الاَرضِ: المُکُرِمُ لِذُرّيَتی، وَ القاضی لَهُم حَوائِجَهُم و السّاعی لَهُم فی اُمُورِهِم عِنْدِ ما اضْطَرّوا اِليه و الْمُحِبُّ لَهُم بِقَلْبِه وَ لِسانِه؛

   چهار گروهند که شفيع آنان در روز قيامتم، هر چند بار گران گناه اهل زمين را بر دوش داشته باشند: کسی که نسل مرا گرامی بدارد؛ نيازهای آنان را برآوَرَد؛ هنگام احتياج برای رفع آن تلاش کند؛ با دل و زبان آنان را دوست بدارد.»

   2. از پيامبر نقل شده:

   «إنّ لِکُلِّ نَبیٍّ ذُرّيَةً يَنْسِبْونَ إلی أبيهِم إلا أولادَ فاطِمة فَإنّی أنا أبُوهُم؛

 هر پيامبری نسلی دارد که به پدرشان انتساب دارند جز فرزندان فاطمه که من پدر آنان هستم.»

   از اين روايات استفاده می‏شود معمولاً آنان که از طريق پدر به شخصی منسوب باشند، نسل او شمرده می‏شوند و نوادگان دختری نسل او به شمار نمی‏روند، بلکه نسل پدرِ خويش‏اند، اما خداوند اين ويژگی را به رسول خدا اختصاص داد که نسل او از طريق دخترش تداوم يابد.

   حکمت اين مسئله می‏تواند ارج نهادن به مقام دختر باشد که در عصر جاهليت نه تنها مقام و جايگاهی نداشت، بلکه مايه ننگ و عار بود. از جمله راههايی که قرآن اين سنت جاهلی را محکوم نمايد، اين بود که دختری سرمنشأ نسل پيامبر باشد.

    دومين حکمت، آن که فضيلتی بر فضايل علی بن‏ابی‏طالب که همسر فاطمه است، افزوده شود که نسل پيامبر از طريق او تداوم يابد. مقتضای اين گونه روايات آن است که اين مورد تنها در باره فاطمه صدق کند و پس از ايشان، نسل ديگر افراد از طريق فرزندان ذکور تداوم يابد. فرزندان حسن و حسين، فرزندان رسول خدايند. اما فرزندان زينب و ام‏کلثوم فرزندان رسول خدا نيستند، هر چند خودشان ـ چون فرزندان فاطمه‏اند ـ فرزندان رسول خدا هستند.

   مفاد روايت آن است که نسل پيامبران ديگر به پدران‏شان منسوبند، ولی اولاد فاطمه با آنکه پدرشان علی است، اما فرزندان پيامبر به شمار می‏روند و به ايشان منسوبند. از اين‏رو، در تاريخ فرزندان زينب کبرا، عون و جعفر، «ابناء الرسول» خوانده نشده‏اند. آنان در ميدان کربلا خود را فرزندان جعفر طيار ـ که جد بزرگوارشان بود ـ معرفی کردند، نه فرزندان رسول خدا. عون به هنگام حمله به دشمن اين رجز را می‏خواند:

    «اِن تُنکِرونی فأنَا بْنُ‌‏جعفر يَطيرُ فيها بِجِناحٍ أخْضَرِ شَهيدُ صِدقٍ فی الجِنانِ أطْهَرُ کَفی بِهذا شَرَفاً فِی المَحْشَرِ» 

   چنان که از نسل نوح يا ابراهيم تنها عيسی به دليل آنکه پدر نداشت، و دارای مادری جليل‏القدر بود، از جانب مادر به آن بزرگوار منسوب شد.

   * ائمه در برابر حاکمان اموی به ويژه عباسی (که خود را خويشاوند پيامبر می‏خواندند و به ايشان اعتراض می‏کردند که شما فرزندان علی هستيد، نه رسول خدا) اصرار داشتند که خود را به عنوان فرزند پيامبر معرفی کنند تا معلوم شود سفارش‏های پيامبر از سوی بنی‏اميه و بنی‏عباس مبنی بر پيروی از عترت و گراميداشت آنان، ناديده گرفته شده، حق مسلّم آنان غصب گرديده است:

   1. امام حسين در کربلا به درگاه خداوند شکوه کرد:

    «اللهم إنّا أهلُ بَيْتِ نَبيِّکَ و ذُرّيَتهُ و قَرابتُه فَاقْصمْ مَن ظَلَمَنا و غَصَبَ حَقَّنا إنَّکَ سميعٌ قَريبٌ؛

  خداوندا، ما خاندان پيغمبر توايم و نسل و خويشاوندان او هستيم. کسانی را که به ما ستم کردند، و حق ما را غصب نمودند در هم بکوب، همانا تو شنوای نزديکی.»

   رواياتی که ائمه خود را فرزند پيامبر خوانده‏اند، به قدری زياد است که ترديدی در صحت صدور آنها باقی نمی‏گذارد. چرا که در  فضايی به سر می‏بردند که دشمنان در صدد مخفی نگاه داشتن فضايل خاندان پيامبر بودند.

   2. در جنگ صفين علی با ديدن شجاعت محمد بن‏حنيفه در ميدان نبرد فرمود: «بشارت می‏دهم که تو فرزند خلف من هستی.» عرض کرد: ای امير مؤمنان! حسن و حسين هم فرزندان تواند، فرمود: «آن دو فرزندان رسول خدا هستند.»

  3. روزی امام حسن بر منبر رفت و سخن گفت تا آنکه صدای مؤذن برخاست. وقتی به جمله «اشهد أنّ محمدا رسول الله‏» رسيد، حضرت رو به معاويه کرد و فرمود: «معاويه! محمد پدر من است يا تو؟ اگر بگويی پدر من نيست، فاسقی و اگر بگويی آری، اقرار کرده‏ای که فرزند رسول خدايم!»

   4. زينب کبرا(س) در ماجرای کربلا و مجلس يزيد او را سرزنش کرد که چرا دختران رسول خدا را اسير کردی؟ در کوفه نيز ضمن سخنرانی خود فرمود: «الحمد لله‏ و الصلاة علی ابی‏محمد و آله الطيبين الاخيار».

   5. امام سجاد در سخنرانی خود در جمع مردم فرمود:

    «اَيُّها النّاس اَنَا ابْنُ مَکّة و مِنی، اَنَا ابْنُ مَن اَسْری بِه مِن المَسْجِدِ الحْرَام إلیَ المَسْجِدِ الاَقْصی ...؛

    ای مردم! من فرزند مکه و منی هستم. من فرزند کسی هستم که از مسجدالحرام تا مسجد الاقصی به معراج بُرده شد».

   6. روزی هارون‏الرشيد خليفه عباسی وارد مدينه شد و همراه مردم روانه مرقد پيامبر شد. کنار قبر رسول خدا رفت و عرض کرد: «سلام بر تو ای رسول خدا، سلام بر تو ای پسرعمو» و بدين وسيله به ديگران فخر و مباهات نمود. امام موسی بن‏جعفر که شاهد ماجرا بود، مقابل قبر رسول خدا آمد و گفت: سلام بر تو ای رسول خدا، سلام بر تو ای پدر».  هارون با شنيدن اين جمله خشمگين شد و غضبش آشکار گرديد.

    7. مردی از انصار به نام «نُفيع» به همراه عبدالعزيز بن‏عمر بن‏عبدالعزيز به در دارالحکومه هارون آمد و در انتظارِ ورود ايستاد. پس از لحظاتی امام موسی بن‏جعفر سوار بر مرکَب از راه رسيد. نگهبان با عزت و احترام و بزرگداشت مقام امام، با حضرت برخورد کرد و بدون معطلی، اجازه ورود به حضرت داد. نفيع به عبدالعزيز گفت: اين شيخ کيست؟ گفت: او را نمی‏شناسی؟ او شيخ آل ابی‏طالب، موسی بن‏جعفر است. نفيع افزود: قومی را ناتوان‏تر از اين قوم نديدم که اين گونه به اين مرد احترام کنند، ولی هنگام خروج، با او برخورد خواهم کرد. عبدالعزيز به او نصيحت کرد که چنين نکن. آنان از خاندانی هستند که احدی متعرض آنان نشده جز اينکه پاسخ دندان‏شکنی دريافت کرده، ننگ و عار آن تا ابد بر پيشانی‏اش باقی مانده است.

  هنگام خروج امام، مرد انصاری جلو رفت و لجام مرکب حضرت را گرفت و گفت: تو کيستی؟ حضرت فرمود: «ای شخص! اگر می‏خواهی نَسَب مرا بدانی، من فرزند محمد حبيب‏الله‏، فرزند اسماعيل ذبيح‏الله‏، فرزند ابراهيم خليل‏الله‏ام. اگر می‏خواهی بدانی از کدام سرزمينم، سرزمينی که خداوند بر مسلمانان و تو ـ اگر مسلمان باشی ـ واجب گردانيده که قصد آن کنند و حج به جا آورند. اگر می‏خواهی فضايلم را بدانی، به خدا سوگند مشرکان قوم من (شيبه، عتبه و عمرو بن‏عبدود) از مسلمانان قوم تو انتظار داشتند همانندشان به نبرد با آنان بشتابد (و افراد قوم تو را هماورد و همانند خود نمی‏دانستند) و گفتند: ای محمد! کسانی همانند ما را از قريش به نبرد با ما بفرست [که پيامبر علی را فرستاد]. اگر می‏خواهی آواز و شهرتم را بدانی، ما کسانی هستيم که خداوند تعالی در نماز امر کرد که بر ما درود بفرستند، آنجا که فرمود:

  «اللهم صل علی محمد و آل محمد»، ما خاندان محمديم. سپس فرمود: مرکب را رها کن. نفيع مرکب را رها کرد، در حالی که دستش می‏لرزيد و با خجلت و سرافکندگی کنار رفت. عبدالعزيز بدو گفت: آيا من به تو نگفتم؟

  فرزندان زهرا(س) نوادگان پسری يا اعم از پسری و دختری؟

  حال که روشن شد از ديدگاه قرآن و روايات، نوادگان حضرت زهرا(س) فرزندان پيامبرند، آيا کسانی که از جانب پدر، فرزندان حضرت زهرايند، فرزندان رسول خدا شمرده می‏شوند يا آنان که از جانب مادر به حضرت منتسب‏اند، نيز از فرزندان رسول خدا و نسل ايشان به شمار می‏روند؟

    بعضی از آيات و روايات تفاوتی بين اين دو گروه قايل نيستند و به صورت مطلق نوادگان حضرت زهرا را فرزندان رسول خدا می‏دانند، چه آنان که از جانب پدر منسوب به حضرت زهرا هستند و چه آنان که فقط از جانب مادر منسوب به آن حضرتند، هر چند آنان که از جانب مادر، نسل حضرت زهرا به شمار می‏روند، از جانب پدر نسل پدران خويش به شمار می‏روند. ولی چرا سيره جاری بين مسلمانان و نيز مشهور بين علما و دانشمندان اسلامی آن است که فقط آنان که از جانب پدر به حضرت زهرا منسوبند، فرزندان رسول خدا شمرده می‏شوند؟

   تنها دو تن از علما ـ سيدمرتضی علم‏الهدی و شيخ يوسف بحرانی ـ کسانی را هم که فقط از سوی مادر منسوب به دختر رسول خدا هستند، فرزندان پيغمبر می‏دانند. به اين پرسش پاسخ‏های متعددی داده شده، عالمان و دانشمندان اسلامی به تجزيه و تحليل آيات و روايات پرداخته‏اند تا گِره از اين مشکل گشوده شود. به ويژه که اين بحث در مسائل مختلف فقهی دارای آثار و ثمراتی است. مبانی مختلف در اين بحث، آثار متفاوتی از خود به جا نهاده است.

   اينک ديدگاههای مختلف در اين زمينه و نقد و بررسی آنها:                                                                                                                                                                                                                                             ( ادامه دارد )


استاد شهید به روایت اسناد
مقاله

                                                                                       



                                                به مناسبت سالگرد شهادت استاد مطهری (رض)

   
«استاد شهيد به روايت اسناد»  که به همت مركز اسناد انقلاب اسلامى منتشر شده ، از اين جهت كه ارزش فعاليت‌هاى فرهنگى، سياسى و اجتماعى شهيد آيت‌الله مرتضى مطهرى را نشان مى‏دهد و اين مهم از حساسيت فراوان سازمان امنيت (ساواك) رژيم ستمشاهى بر مى‏آيد، حائز اهميت است. 

   مقدمة تحليلى و تفصيلى اين مجموعه به زندگانى استاد شهيد پرداخته و زواياى مختلف زندگى استاد را تبيين كرده است. مرورى براسناد اين مجموعه خواهيم داشت تا هم با گوشه‏اى از مجاهدات علمى و عملى آن معلم فرزانه آشنا شويم و هم حساسيت بالاى رژيم و مراقبت‌هاى فراوانى كه از استاد به عمل مى‏آوردند، تا حدودى معلوم گردد. طبعاً در يك مرور اجمالى نمى‏توان حق مطلب را در هر دو زمينه ياد شده، ادا كرد.
 
     قدرت ملت
 
   در اولين سندى كه در اين مجموعه به ثبت رسيده و مراقبت‌هاى رژيم را از فعاليت‌هاى استاد مطهرى نشان مى‏دهد، مربوط به سال 1339 ش است. براساس اين اسناد، گزارشگر ساواك مى‏نويسد: «در منزل على بابايى آقاى مطهرى منبر رفته، درباره پول، قدرت و زور سخنرانى مفصلى نموده و اظهار داشت: 
  
  «كشور ايران به سه چيز احتياج دارد (پول، قدرت، زور) ولى بالاتر از همه نيروى ايمان است كه در اكثر افراد ملت ايران وجود دارد. در اين مملكت فعلاً كسانى كه سر نيزه دارند و پول‌هايشان نيز در بانك‌هاى خارجى است، مى‏توانند در كليه شئون نفوذ نموده و مردم را اجباراً مطيع سازند. ولى زمامداران فعلى و آينده ايران بدانند كه هيچ قدرتى تا به حال نتوانسته در برابر قدرت عظيم و استوار ملت ايستادگى نمايد.»
 
  
همين يك جمله كوتاه مى‏تواند عمق تفكر و بينش استاد شهيد را سال‌ها قبل از آغاز نهضت اسلامى روحانيت و ملت مسلمان ايران نمايان سازد. ايمان آن شهيد به ملت مسلمان ايران و قدرت و استوارى آنان نيز در همين جملات آشكار است.
  
     تقوا شرط لازم مجریان   

  براساس يكى ديگر از اسناد، ايشان در همان سال در يك سخنرانى اظهار مى‏ دارد:
 
   «مدت مديدى است در روزنامه‏ ها درباره ازدياد طلاق و فساد قوانين انتخابات و دستگاه قضايى مى‏خوانيم، بايد بگويم زيادى طلاق براى نداشتن تقواست. اگر زن و مرد متقى بودند طلاق اين قدر زياد نمى‏شد. همين قوانين انتخابات كه اين روزها درباره‏اش صحبت زياد است وقتى مى‏تواند خوب باشد كه مجريان آن مردان با تقوايى باشند.  از اين جا موقع انتخابات يك نفر حركت مى‏كند و به فلان شهر مى‏رود بدون اينكه مردم شهر او را بشناسند، مى‏گويد آمده‏ام از اينجا وكيل بشوم و به هرطورى است آن مرد ناشناس و بدون سابقه از صندوق آن شهر بيرون مى‏آيد، حالا بايد ديد اين مردى كه وكيل شده است قانون انتخابات ناقص است؟ آيا مجريان آن اگر مجرى متقى باشند كه هيچ وقت حاضر نمى‏شود مرد ناشناسى را تحميل كنند. همينطور در ساير قوانين مملكت»

   استاد كه متفكر و اسلام‏ شناسى آگاه بود، در مسائل سياسى نيز داراى بينشى عميق و صاحبنظر محسوب مى‏شد كه در لابلاى بعضى از اسناد نيز بدان اعتراف شده است. در اين سند و اسناد مشابه پاره‏اى از نظرات استاد در مسائل سياسى قابل توجه است.

    نهضت 15 خرداد 42
 
   نقش استاد در نهضت سال 42 بسيار حائز اهميت است. پاكروان رئيس وقت سازمان امنيت ملى اعلام مى‏كند : «نامبرده بالا (مرتضى مطهرى فرزند حسين) در تاريخ 15/3/42 به اتهام اقدام بر ضد امنيت داخلى مملكت دستگير و در حال حاضر در زندان شهربانى كل كشور بازداشت مى‏باشد، على‏هذا خواهشمند است دستور فرماييد نسبت به صدور قرار بازداشت مشاراليه اقدام مقتضى معمول و نتيجه را به اين سازمان اعلام نمايند.»
 
   زمانى كه حضرت امام پس از دستگيرى به ظاهر آزاد ولى تحت‏نظر بود، استاد مطهرى در مسجد هدايت تهران طى يك سخنرانى مى‏گويد:

  «ما مسلمانان بايد رهبران واقعى خود را بشناسيم و بدانيم كه چه شخصى در راه سربلندى اسلام و قرآن كوشش مى‏نمايد و بايد كسانى كه فرمان خداى بزرگ را كفر مى‏دانند و براى آمال دنيوى خود قرآن و دين اسلام را لگدمال مى‏كنند، از بين خود طرد كنيم. اكنون نيز وقت باقى و كار از كار نگذشته، همه يكدل و يك زبان مى‏ توانيم سياست اسلام را برآورده سازيم و همه براى خلاصى رهبران بزرگ اسلام كوشش نماييم. بياييد همه با هم دست به دعا برداريم و از خداى متعال خود بخواهيم كه يك جرقه‏ اى از حق و عدالت در ميان ملت روشن كند تا ريشه كفر واژگون گردد. شما در اينجا با دهان روزه تجمع نموده‏ايد از خداى خود بخواهيد كه رهبرى شما را به حضرت ولى عصر واگذار نمايد يا اينكه رهبران حقيقى شما را خلاص نمايد.»

   آيت‌الله هاشمى رفسنجانى از هم رزمان شهيد مطهرى در مورد نقش آن شهيد در قيام 15 خرداد مى‏گويد:

  «من و بعضى دوستان ديگر مى‏دانيم كه شهيد مطهرى چه نقش عظيمى در حوادث محرم 42 كه منجر به انقلاب 15 خرداد يا 12 محرم شد، داشتند كه بخش ناچيزى ازآن را رژيم فهميده بود.»

   او و همرزمانش در ماجراى قيام 15خرداد، چهل روز زندانى مى‏ شوند.
 
   افشاگرى بر ضد استعمار

   يكى از ويژگى‏ هاى استاد شهيد كه از اسناد ساواك بر مى‏آيد، موضعگيرى شديد ايشان در برابر استعمار بالاخص امريكاست. در يكى از اسناد كه سخنرانى استاد را ضبط كرده، آمده است:  

   «استعمارگران غربى مى‏كوشند تا ما را در قيد و بند اسارت نفس خود نگه‏داشته و حس آزادي خواهى و آزادى‏طلبى رااز ما سلب كنند»

  همچنين گزارشگر ساواك از خطبه‏هاى روز عيد در حسينيه ارشاد، در سال 46 چنين گزارش مى‏ دهد:

  «... در ضمن سخنان خود به بلوك غرب و سياست رئيس جمهورى امريكا حمله كرده و اظهار داشت:

  رئيس جمهورى امريكا بين مسلمانان اختلاف انداخته و گفته است هر ملتى بايد اتكاء به مليت خود داشته باشد»

  استاد با هوشيارى كامل پرده از توطئه‏ هاى خطرناك استعمار بر مى‏داشت. بارها از تلاش يهوديان و بهائيان در حذف زبان عربى با انگيزه مبارزه با اسلام سخن گفت. صريحترين سخنان او طبق اسناد، در كنگره هزاره شيخ طوسى بودكه ضمن سخنرانى خود گفت:

  «با حذف عربى تمام آثار دينى و فرهنگى اسلام ما از بين مى‏رود و اگر موضوع حذف عربى به اين اندازه هم اصلاح نگردد، روحانيت ناچار است اقدامات جدى‏ترى در پيش گيرد. قبل از آن بايد مردم را هم در جريان گذاشت و افكار ملت را هم متوجه اين خطر كرد. اين خطر از ناحيه يهوديان و بهائيان است و علت مخالفت با درس عربى ريشه ضد مذهب دارد.»

  استاد از اينكه در تمام مملكت با دين و مظاهر آن مبارزه مى‏شود، ولى سمينار معلمان تعليمات دينى برگزار مى‏شود، اظهار تأسف نموده و آن را بى‏فائده مى‏دانست. از اينكه معلمان دينى در آغاز سمينار بر سر قبر رضاشاه رفته‏اند، شديداً اعتراض مى‏كند. مأمور ساواك از قول يكى از دبيران دينى نقل مى‏كند كه مى‏گويد:

   «چون روز اول سمينار دبيران علوم دينى تاج گل نثار پيكره رضاشاه كبير مى‏نمايند، مطهرى نسبت به اين عمل دبيران سخت اعتراض داشته و مى‏گفت:

    چرا دبيران علوم دينى پاى پيكره رضاشاه رفته‏اند و گل نثار كرده‏اند، آيا دبيران هم بايد بت‏پرست باشند؟»

    ايشان به طور كلى از سياست‏ها، عملكردها و رفتارهاى دولتمردان ناراحت بوده و از هر فرصتى در جهت افشا كردن طرح‌هاى ضد دينى رژيم پرده بر مى‏داشت. از اينكه رژيم مجالس مذهبى بى‏خاصيت را آزاد گذاشته ولى عالمان راستين دينى را ممنوع المنبر كرده و تحت نظر گرفته يا زندانى مى‏كند و يا به شهادت مى‏رساند، انتقاد مى‏كرد. از بازداشت آيت‌الله خامنه‏اى در مشهد اظهار تأسف شديد مى‏كند و مى‏گويد:

    «ما  كمتر  نمونه  ارزنده‏اى چون خامنه‏اى  داريم و اين نيروها  بايد به  اين‏گونه  هدر و در گوشه‏هاى زندان تلف گردند... شيخ ديگرى به نام غفارى را كه از پيش نمازهاى تهران بود، در زندان سازمان امنيت كشته‏اند... ولى كشتن او تبليغ عجيبى عليه سازمان امنيت بود، زيرا خبر كشتن او به همه محافل دينى رسيد و همه گروه‌هاى روشن بين فهميدند و اين عمل نفرت همه مردم را عليه سازمان امنيت برانگيخت و قيافه آدمكشى اين دستگاه بار ديگر بر مردم كوچه و بازار آشكار گرديد».

    مبارزه در جبهه خودى

   استاد علاوه بر مبارزه با رژيم، در جبهه خودى نيز با دو گروه اختلاف نظر اصولى داشت و چون كج فكرى‌ها و انحرافات آنان را بر ملا مى‏ساخت، آماج شديدترين حملات از سوى آنان بود. يكى «متحجران و مقدسين نافهم» و ديگرى «روشنفكران غربزده و وابسته». اما او از راه مستقيمى كه مى‏پيمود، لحظه‏اى به انحراف نگراييد . حسینيه ارشاد را به لحاظ نفوذ طيف روشنفكر خود باخته ترك كرد، برخى از انحرافات فكرى دكتر شريعتى را در برنامه‏ها و محافل برملا ساخت، از اين رو به شدت از سوى علاقمندان متعصب او مورد حمله قرار گرفت. (نمونه‌هايى از اين قبيل موضعگيرى استاد و عكس العمل آن را در اسناد ش: 146، 216، 230 ملاحظه كنيد)

   جبهه ديگرى كه استاد با آنان مخالف بود و گاه آن را علنى مى‏كرد، جبهه‏اى در درون روحانيت بود. در عين حال كه به روحانيت معتقد بود، معذلك با آفات آن مبارزه مى‏كرد. او در نامه‏اى به مسئولان حسينيه ارشاد مى‏نويسد:

  «اين بنده از بيست سال قبل كه استقلال فكرى پيدا كرده‏ام، نسبت به روحانيت يك طرفدار جدى منتقد بوده و هستم. طرفدار و مدافع جدى اين اساسم. يگانه افتخار خودم را انسلاك در اين سلك مى‏دانم. شريفترين افراد را در اين طبقه پيدا كرده‏ام. روحانيت را وارث نسبى فرهنگ هزار و چهار صد ساله اسلامى مى‏دانم و خودم خوشه چينى از اين خرمن هستم. معتقد بوده و هستم كه اين مكتب بايد باقى بماند و هيچ چيز ديگر هم جاى آن را نمى‏گيرد. من با هرگونه جبهه‏بندى با اساس روحانيت مخالفم و تز «اسلام منهاى روحانيت» را يك تز استعمارى مى‏دانم. در عين حال من يك فرد منتقد نسبت به روحانيتم. معتقدم كه در روحانيت اصلاحاتى بايد صورت گيرد. افراد نالايق كه اين لباس را پوشيده‏اند فراوانند و نبايد كوركورانه تسليم افرادى كه به غلط اين لباس را پوشيده‏اند و بيش از روحانيين واقعى سنگ روحانيت را به سينه مى‏زنند، شد. عليهذا نظر من درباره روابط حسينيه و روحانيت اين است كه لزوماً بايد در برابر كسانى كه فقط به اين لباس ملبس هستند و از مزاياى آن استفاده مى‏كنند و از علم و تقوا كه ملاك روحانيت است، بى‏بهره‏اند، سخت مقاومت كند.»

   او تقليد كوركورانه را محكوم (سند 195) و جوانان را با حقيقت اسلام آشنا مى‏كرد و توطئه‏هاى رژيم را برملا مى‏ساخت (سند 201)

  عكس‏العمل شديد ساواك

   مجموعه اين خصوصيات و ويژگى‌ها در استاد شهيد و نقش مؤثر و حياتى او در مبارزات، رژيم ستمشاهى و سازمان امنيت رژيم را بر آن مى‏داشت كه به انحاء مختلف استاد را تحت فشار قرار دهد.  
 
   مراقبت شديد از رفت و آمدهاى استاد، ملاقات‌هاى عمومى و خصوصى او، سخنرانى‌هاى او در مجالس و محافل، دانشگاه‌ها، مجامع علمى و سمينارها، و گزارش دقيق به مسئولان عاليرتبه سازمان امنيت، تلاش براى جلوگيرى از تداوم حضور استاد در دانشگاه و دستور محرمانه به رئيس دانشكده براى لغو كلاس‌هاى درس استاد (سند 104، سال 49)، دستگيرى و بازداشت در سال‌هاى 42 و 51 و اهانت و بدرفتارى (سند 153)، خوشحالى از اختلاف به وجود آمده در حسينيه ارشاد و ترك حسينيه از سوى استاد و تلاش براى جلوگيرى از بازگشت وى به حسينيه (سند 146)، ممنوع المنبر ساختن استاد به دستور مستقيم ارتشبد نصيرى در سال 53 (سند 199)، كنترل نامه‏ ها و مكاتبات وى، جلوگيرى از صدور گذرنامه و سفر به خارج از كشور (سند 207) نمونه‌هايى از اسناد موجود دراين مجموعه است.

   اما هيچ يك از اقدامات انجام شده از سوى رژيم، با آنكه محدوديت‌هاى فراوانى براى استاد ايجاد مى‏ كرد، نتوانست او را از راهى كه آغاز كرده بود و با ايمان و استقامت پيگيرى مى‏نمود، باز دارد. موارد ياد شده تنها بخشى از اسناد مربوط به فعاليت‌هاى استاد و برخوردهاى رژيم با ايشان بود، مطالعه اين مجموعه اسناد را به طلاب و دانشجويان توصيه و براى تهيه كنندگان آن آرزوى توفيق داريم.



                                                     
                                                             10 / 2 /1380

چرا حکومت علوی « دولت مستعجل» بود؟
مقاله

 



     يكي از پرسش هايي كه در طول تاريخ دغدغه ذهني دانشمندان و متفكران عالم بوده ،اين است كه « چرا حكومت علوي به رغم آن كه شخصيتي چون اميرالمومنين در راس آن قرار داشت و به هنگام تاسيس هم با شوق و علاقه و بيعت رضايتمندانه مردم همراه بود ،پنج سال هم دوام نياورد ؟»

    حكومت علوي به رغم آن كه دو ركن اساسي يك حكومت مطلوب را داشت يعني « حاكم شايسته » و « راي و رضايت مردم »، اما عمري كوتاه داشت و به اصطلاح «دولت مستعجل» بود. چرا ؟

   در لياقت، عقل، درايت، وارستگي، تدبير، توانايي اداره جامعه،  معرفت نسبت به جامعه و مردم ، و تلاش و دلسوزي علي (ع ) ترديدي بين دوست و دشمن وجود ندارد و هيچ كس نمي تواند آن حضرت را به ناتواني و فقدان آشنايي با اداره جامعه و سياست و تدبير متهم كند. چنان كه كسي تاكنون در اين كه حكومت علوي بر اساس خواست  ،رضايت و اشتياق مردم تشكيل شد و آغاز به كار كرد ، ترديدي نكرده است . علي (ع ) نيز در احتجاج با مخالفان و پيمان شكنان به اين واقعيت اشاره دارد. آن جا كه مي فرمايد :

   « فما راعني الا و الناس كعرف الضبع الي ينثالون علي من كل جانب حتي لقد و طي الحسنان و شق عطفاي مجتمعين حولي كربيضه الغنم » (1)

 (پس از قتل عثمان ) انبوه مردم رنجديده به يكباره چون يال كفتار از هر سو به خانه ام ريختند،  آن چنان كه بازويم شكست و ردايم دريده گشت . آنان به فشردگي گوسفندان گرگ زده گردا گردم را گرفتند و زمام امور را به سويم افكندند و سرانجام خلافت را بر من تحميل كردند.

   پس چرا چنين حكومتي و با حاكميت چنين شخصيتي و با سيره بي بديل و منحصر به فردش با مردم و با حمايت وسيع مردم به هنگام تاسيس، دوام نياورد؟

    شايد پاسخ داده شود كه حكومت حضرت به خاطر شهادت آن بزرگوار پايان يافت و الا اگر چنين حادثه ناگواري رخ نمي داد حكومت علوي دوام پيدا مي كرد.

   ولي به نظر مي رسد با جانشيني فوري امام حسن مجتبي (ع ) كه بارها از سوي پيامبر و امام علي به عنوان جانشين اميرالمومنين معرفي شده بود و افضل افراد امت پس از شهادت پدر بود و ادامه دهنده سيره حكومتي آن بزرگوار ؛ در عين حال حكومت ايشان هم شش ماه بيشتر دوام نياورد و به ناچار بر اساس قرارداد « هدنه » حكومت به معاويه واگذار شد و او بيست سال يعني چهار برابر دوران حكومت علوي و حكومت امام حسن حكومت كرد،  با آنكه نه از نظر شخصيتي قابل قياس با اميرالمومنان و امام حسن بود و نه با رضايت و استقبال مردمي به قدرت رسيده بود. پس معلوم نيست كه اگر امام علي (ع ) به شهادت هم نمي رسيد حكومت علوي چندان دوام پيدا مي كرد. پس پرسش اين نوشته هم چنان به قوت خود باقي است . چرا حكومت علوي «دولت مستعجل »بود؟

    براي پاسخ به اين پرسش از دو زاويه مي توان نگريست و به دو دسته علل و عوامل مي توان اشاره كرد :

    نخست علل و عوامل بيروني كه همگي دست به دست هم داده و مانع دوام حكومت علوي شد كه معمولا به اين علل و عوامل بيشتر توجه مي شود . مثل : دنياطلبي خواص كه به خاطر « زياده خواهي و طمع به سهم بيشتر از بيت المال » و « امارت » بيعت شكني كرده و جنگ جمل را به راه انداختند و عوارض و پيامدهاي منفي فراواني از خود بجا نهاد;

   يا قدرت طلبي بني اميه و مشخصا معاويه در شام و فتنه گري در شهرها و بهانه جويي و به راه انداختن جنگ صفين با همه پيامدهاي ناگوارش ;

   يا جهالت و ناداني طيف وسيعي از مردم و بيعت كنندگان با امام كه فريب معاويه و عمروعاص را خورده و با پيش كشيدن حكميت ، انحرافي را در تاريخ اسلام موجب شده و پديده خوارج به وجود آمد.

   چنان كه گاه به ظرفيت كم مردم و عدم تحمل عدالت علوي استناد مي شود و حتي شهادت آن حضرت معلول شدت عدالت او شمرده مي شود و اصرار امام بر رعايت عدالت از عوامل پراكندگي مردم كه تابع روساي اقوام و قبائل بودند ، قلمداد مي گردد.

    نويسنده در پي بازخواني علل و عوامل ياد شده كه كم و بيش در آثار و تاليفات دانشمندان و متفكران مطرح شده و در جاي خود صحيح است ، نمي باشد . بلكه درصدد است از زاويه ديگري به اين پرسش بپردازد كه كمتر مورد توجه قرار مي گيرد و آن علل و عوامل دروني به معناي سيره حكومتي اميرمومنان علي (ع ) است .

   البته اصرار بر عدالت هم جزو سيره حكومتي آن بزرگوار است اما به لحاظ آن كه زياد گفته و نوشته شده از بحث پيرامون آن صرفنظر مي شود.

   امام با آن كه مي دانست اتخاذ اين شيوه در مملكتداري حكومت نوپاي او را به « دولتي مستعجل » تبديل خواهد كرد اما اصرار بر اين شيوه را بر پايداري و طولاني شدن حكومتش ترجيح داد. اين سيره را مي توان در شاخص هاي زير نشان داد :

     1ـ ابزاري بودن حكومت

     در عصر و زمانه اي كه طالبان قدرت براي رسيدن به آن سر از پا نمي شناختند و براي كسب يا حفظ آن از انجام هيچ كاري دريغ نمي ورزيدند،  امام به رغم آن كه حكومت و ولايت بر مردم حق مسلمش بود به مدت ربع قرن براي حفظ اسلام و به خاطر آن كه مردم تازه مسلمان دين و اعتقادشان را از دست ندهند از حق خود صرفنظر كرد و حتي حاكمان غاصب را ياري نمود. 

    «فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اري فيه ثلما او هدما تكون المصيبه به علي اعظم من فوت ولايتكم التي هي متاع ايام قلائل يزول منها ما كان كما يزول السراب او كما يتفشع السحاب » (2)

   حضرت كه ماجراي خلافت بعد از رسول خدا را در نامه اي به مردم مصر در سال 38 هجري شرح داده ، در ادامه با بيان جملات فوق مي افزايد : « پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را ياري نكنم رخنه اي در دين يا ويراني در آن خواهم ديد كه مصيبت آن بر من بزرگتر از محروم شدن از حكومت برشماست . »

    آنگاه حكومت را چنين توصيف نموده : « حكومتي كه متاع چند روزه دنياست و همچون سرابي دستخوش زوال خواهد شد. يا مانند ابر از هم خواهد پاشيد ... »

    اما به هنگام رسيدن به اين منصب « نگاه نو و جديدي را به مقوله حكومت » به مردم عرضه كرده بود. حكومت در نگاه و نگرش آن حضرت تنها جنبه ابزاري داشته و از هيچ گونه اصالتي برخوردار نبود. سخن حضرت به ابن عباس معروف است كه در ذي قار به هنگام وصله زدن به كفش پاره اش فرمود :

   « والله لهي احب الي من امرتكم الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا »(3)

    به خدا سوگند اين لنگه كفش براي من از امارت و رياست بر شما محبوبتر است مگر آن كه حقي را اقامه كنم يا جلو باطلي را بگيرم .

    در خطبه ديگري آن را از آب بيني بزغاله كم بهاتر شمرد و فرمود :

   « لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلما ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها الي غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطه عنز » (4)

   اگر نبود حضور مردم و تمام شدن حجت بر من به جهت وجود ياور و پيماني كه خداوند از دانشمندان گرفته تا در برابر پرخوري ستمگر و گرسنگي ستمديده سكوت نكنند،  بدون شك دهانه شتر حكومت را رها مي كردم مانند آغاز حكومت ،پايانش را هم وا مي نهادم . آن گاه مي ديديد كه اين دنياي شما نزد من از آب بيني بزغاله اي هم بي ارزش تر است .

    همين چند جمله كافي است تا نشان دهد « حكومت » از نگاه امام علي (ع ) اصالت نداشته و تنها ابزار و قدرتي براي تحقق ارزش هاي والا و برقراري عدالت و جلوگيري از ستم صاحبان قدرت و ثروت به مظلومان و محرومان است .

    در هميشه تاريخ نگاه حكومت ها به مقوله قدرت با اين نگاه متفاوت بوده ؛ امروز هم كه بشر به انواع پيشرفته حكومت دست يافته باز هم نگاهش به اين مقوله از نوعي « شيفتگي » خبر مي دهد هر چند در ظاهر خود را « وارسته و غير دلباخته » نشان مي دهد و در تبليغات خود را « خدمتگذار مردم » معرفي مي نمايد.

    بديهي است امامي كه چنين نگرشي به حكومت داشته باشد هرگز نمي تواند روشي را در پيش بگيرد كه براي نگاه داشتن حكومت حقي را تباه سازد يا ستمي روا بدارد. در اين صورت با فلسفه حكومت كه تامين حقوق مردم و برقراري عدالت و جلوگيري از ظلم است در تنافي خواهد بود.

    2 ـ امانت و مسئوليت بودن حكومت

    يكي ديگر از نقاط امتياز نگرش اميرمومنان به حكومت آن است كه حكومت « امانت و مسئوليت » است نه « حق و امتياز » . خاصيت امانت بودن « موقتي بودن » است و به هنگام سررسيد موعد آن بايد به صاحبش بازگردانده شود. همين نوع نگرش موجب مي شود كه حاكمان و دولتمردان خود را امانتدار ديگري بدانند و خيانت در امانت را روا ندانند.

   اين نگاه در خطبه ها و نامه هاي حضرت موج مي زند . پي در پي كارگزارانش را به اين حقيقت متذكر مي شد كه امارتي كه در اختيار شماست « طعمه » نيست « امانت » است .( 5) چنان كه « حق و طلب كاري » نيست بلكه « تكليف و بدهكاري » است.

    تفاوت اين دو نگاه آن است كه اگر كسي احساس كرد از عهده انجام اين تكليف بر نمي آيد و اين تكليف فوق توان و طاقت اوست آن را نمي پذيرد و خود را مديون خلق و خالق نمي سازد ، چون شرط اوليه تكليف « قدرت » است.  ولي كسي كه منصب و مديريتي را حق خود بداند در رسيدن به آن يا حفظ و نگاهداري آن خود را به آب و آتش مي زند. مي گويد : حق گرفتني است و بايد گرفت ! از حق خويش به هر قيمتي بايد مراقبت كرد!

    امام علي (ع ) از اين كه حاكماني بر مردم مسلط شوند كه خود را مالك و فرمانده و مطاع مطلق شمرده و مردم را مملوك و فرمانبر و مطيع مطلق به شدت هراسناك بود و اصولا علت اصلي مخالفت ايشان با بني اميه از همين جا نشات مي گرفت . در خصوص مملكت داراي بني اميه مي فرمود :

   « فيتخذ مال الله دولا و عباده خولا » (6)

    پيش بيني رسول خدا بود كه اگر بني اميه به قدرت برسند دين خدا را بازيچه مال خدا را دست به دست بين خود حيف و ميل و بندگان خدا را بردگان خود قرار مي دهند. (7)

   3ـ اصالت اصول و ارزش هاي اخلاقي

   از ديدگاه آن حضرت ارزش هاي اخلاقي اصالت داشت و در هيچ شرايطي آن ها را زير پا نمي گذاشت . اين مطلب به قدري در سيره حكومتي امام واضح است كه نيازمند ارائه مستند و نمونه نيست . در عين حال به نمونه هايي اشاره مي شود.

    اصولا پاي بندي امام به اصول و ارزش هاي اخلاقي يكي از مهمترين عوامل كوتاهي عمر حكومت بي بديل ايشان در تاريخ بشريت است . حكومتي كه به رغم مستعجل بودنش بر « تارك تاريخ » مي درخشد و درخشش آن حتي دشمنانش را به شگفتي واداشته و مجبور نموده تا به بزرگي و عظمت او اعتراف كنند.

    امام مي توانست براي تداوم حكومتش از روش هايي كه در حكومت هاي قبلي و يا روش هايي كه معاويه استفاده مي كرد ، بهره بگيرد اما تقيد آن حضرت به اصول و ارزش هاي اخلاقي و ايمان حقيقي اش به اسلام و تعاليم رسول خدا(ص ) مانع مي شد.

   ايشان خود در جمله اي كوتاه به كساني كه معاويه را سياستمدارتر از حضرت مي پنداشتند فرمود :

   « والله ما معاويه ادهي مني ولكنه يغدر و يفجر و لولا كراهيه الغدر لكنت من ادهي الناس ... »( 8 )

 به خدا سوگند معاويه ريزك تر و سياستمدارتر از من نيست ولي او حيله مي كند و مرتكب فسق و فجور مي شود و اگر نبود كه حيله گري در اسلام ممنوع است ، در آن صورت من زيرك ترين مردم بودم .

   هم چنين در يك سخنراني با مردم كوفه و اشاره به روش هاي مسالمت آميزي كه در به راه آوردن آنان به كار بسته مي افزايد:  

« اما والله اني لعالم بما يصلحكم و يقيم اودكم باذن الله ولكني لا اري اصلاحكم بافساد نفسي » (9)

 به خدا سوگند من مي دانم چه چيز شما را سامان مي بخشد و كجي شما را به اذن خدا راست مي كند ولي من اصلاح شما را به قيمت افساد خود شايسته نمي بينم . در بعضي از نسخ آمده : آن چه شما را اصلاح مي كند شمشير است (...ان الذي يصلحكم هو السيف ) يعني حاضر نيستم با زور و ايجاد جو رعب و وحشت بر شما حكمراني كنم و به خاطر اصلاح امور با اين روش خود را به فساد بكشم .

  به هنگامي كه طلحه و زبير از حضرت اجازه خروج از مدينه و عزيمت به عمره را گرفتند حضرت فرمود :

   «شما قصد عمره نداريد بلكه مي خواهيد نيرنگ و خيانت بورزيد قصد بصره كرده ايد. » آنان قسم خوردند كه توطئه اي عليه حكومت ندارند. ابن عباس وقتي متوجه شد كه حضرت به آن ها اذن خروج از مدينه داده به حضور حضرت رسيد. امام قصد آنان را از فتنه به اطلاع او رساند و توطئه آنان را برملا كرد.  ابن عباس پرسيد : پس چرا اجازه داديد از مدينه خارج شوند؟ ! چرا آنان را زنداني نكرديد تا مسلمانان از شر آن ها در امان باشند ؟!

    حضرت در پاسخ مطلبي گفت كه از پاي بندي امام به اصول و ارزش ها حكايت دارد هر چند از وقوع توطئه آگاه است . فرمود : «

   يا ابن عباس ! اتامرني بالظلم ابدا و بالسيئه قبل الحسنه و اعاقب علي الظنه و التهمه و ا آخذ بالفعل قبل كونه كلا! والله لاعدلت عما اخذالله علي من الحكم و العدل و لا ابتدا بالفصل ... » (10)

   اي ابن عباس ! آيا تو مرا به آغاز ستم و به بدي قبل از نيكي دعوت مي كني بر اساس گمان و اتهام كسي را مجازات كنم و قبل از اين كه اقدامي بشود من اقدام نمايم ! به خدا سوگند از آن چه خدا از من پيمان گرفته يعني اجراي حكم خدا و عدالت كوتاهي نمي كنم و آغازگر جدايي نخواهم بود.

  از اين گونه موارد در سيره آن حضرت كم و بيش يافت مي شود كه قطعا از عوامل ناپايداري حكومت علوي بشمار مي رود. اين همه نشانگر آن است كه در جدول ارزش ها و اصول حكومت در رتبه نخست قرار ندارد ،حتي اگر حكومت علوي باشد بلكه حکومت  «فرصت و ابزاري» است براي تحقق اصول و ارزش هاي انساني و ديني و نمي توان براي حفظ حكومت آن ها را زير پا نهاد.

   به عبارت ديگر « طول و كميت » حكومت اصل نيست بلكه « كيفيت » آن اصل است . عاملي كه باعث مي شود حكومتي پنج ساله به رغم عمر كوتاهش « افتخار بشر » باشد و راه و رسم كشورداري را به بشر بياموزد.

    بنابر اين تا آن جا كه حكومت بتواند در جهت گيري كلي مسير اصلي را حفظ كند مراقبت از آن يك تكليف حتمي است ، چرا كه منشا تحقق بسياري از ارزش هاي ديگر است و حتي الامكان بايد از انحرافش جلوگيري كرد. اما آشنايي دولتمردان با «جايگاه واقعي حكومت» و نسبت آن با «اصول و ارزش هاي اخلاقي و ديني» تاثير مستقيمي در رفتار آنان دارد.

    سيره اميرمومنان علي (ع ) كه افتخار شيعه بودن او و ادعاي رهروي راهش را داريم پيش روي ماست . دولتمردان ما در جمهوري اسلامي ، «تنها دولت شيعي كره زمين» اولي از ديگران اند كه به سيره حكومتي آن حضرت تاسي كنند. مبادا ديگران در اين زمينه گوي سبقت از ما بربايند و به شيعيان و مسلمانان در تقيد به اصول و ارزش هاي اخلاقي فخر بفروشند.

   يك صاحب منصب در حكومت ديني بايد بداند كه ماندن در يك پست و مقام با ارتكاب هر عملي و رفتاري جايز نيست . حتي با قصد « خدمت به مردم و كشور » نمي توان در مقام و منصبي باقي ماند.

   چه زيبا فرمود آن امام همام كه « حق در مقام سخن سرايي و توصيف وسيع ترين ميدان ولي به هنگام پاي بندي عملي محدودترين ميدان است . » « فالحق اوسع الاشيا في التواصف و اضيقها في التناصف » (11 )

   پاورقي ها :                                                                                                                  23/ 1/ 1389

   1 ـ نهج البلاغه خ .3

   2 ـ نهج البلاغه نامه .62

   3 ـ نهج البلاغه خطبه .33

   4 ـ همان خطبه 3 .

   5 ـ همان نامه 50 .

   6  ـ همان نامه 62 .

   7 ـ بحارالانوار ج 22 ص  398

   8 ـ همان خطبه 20 .

   9 ـ همان خطبه 69 .

   10 ـ شيخ مفيد الجمل ص 89 .

   11 ـ نهج البلاغه خطبه .216

 


پیوند مردم با حوزه و روحانیت
مقاله

                                                        

                                                 

        روحانيت متعهد و دوران «مبارزه»

     جمهوري اسلامي مهمترين دستاورد حوزه علميه قم و نهاد مرجعيت و مشخصا مجاهدات مرجع عالي قدر جهان تشيع و رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني است . هيچ كس ترديد ندارد كه علماي متعهد حوزه و مراجع عظام پيشقراولان نهضت اسلامي ملت ايران در سال 1341 شمسي اند هرچند در ادامه راه آنكه از همه گوي سبقت ربود و همه چيز خود را با خدا معامله كرد سرآمد مراجع وقت و رهروان و شاگردان او بودند. مردم به بركت حضور روحانيت انقلابي به صحنه آمدند و تا پيروزي از پاي ننشستند. جوانان پاكباخته با هدايت و راهنمايي علماي دين وارد عرصه مبارزه شده و براي خدا رنجها و مشقتها را تحمل كردند. مردم با اعتمادي كه به مراجع و علما و روحانيت داشتند دچار تحول روحي شده و به ايثار و فداكاري روآوردند. « اعتماد مردم به روحانيت متعهد » از بزرگترين سرمايه هاي جهان تشيع به ويژه ايران است اعتمادي كه به فضل الهي به رغم تبليغات سوفراوان داخلي و خارجي در سه دهه گذشته همچنان باقي است .

   روحانيت و دوران «تثبيت نظام»

   « حوزه و روحانيت » پس از پشت سرگذاشتن دوران انقلاب و تاسيس جمهوري اسلامي در مرحله تثبيت اركان نظام و تشكيل ساختار نهادهاي نظام سياسي نيز بيشترين نقش را ايفا كرد. به هنگام تدوين قانون اساسي كه مهمترين مبناي تثبيت نظام بشمار مي رود با فراست رهبر انقلاب بار ديگر حوزه و روحانيت به صحنه آمد و با تجربه هايي كه از نهضت هاي گذشته كسب كرده بود هوشيارانه بناي مستحكمي را براي جمهوري اسلامي پايه گذاري كرد تا در گذر زمان دچار تزلزل و انحراف نشود. صدها تن از مراجع علما روحانيون اساتيد و فضلا در حوزه هاي علميه قم، مشهد، تهران و شهرستان هاي ديگر به ميدان آمدند و خواستار تدوين قانون اساسي بر مبناي احكام و موازين اسلامي شدند. خواهان تعيين نقش قانوني مراجع عظام و فقهاي وارسته در اين قانون مادر شدند.

   به رغم آنكه احزاب و گروه هاي سياسي چپگرا،ملي گرا، شرقي و غربي و نيز شخصيت هاي سياسي برگشته از آمريكا و اروپا به دنبال تدوين قانوني سكولار بودند تا دين و روحانيت حق دخالت در امور سياسي و اجتماعي را نداشته باشند. « اعتماد مردم به روحانيت » بار ديگر تاثير خود را نشان داد و مردم با ارشاد رهبر انقلاب مجلسي از علما و خبرگان تشكيل دادند تا قانون اساسي براي « جمهوري اسلامي » ،نه « جمهوري مطلق » و نه « جمهوري دموكراتيك » و نه حتي « جمهوري دموكراتيك اسلامي » تدوين كنند.

  فرياد اعتراض مردم انقلابي و متعهدي كه به پيروي از مراجع تقليد وارد ميدان مبارزه شده و جانفشاني كرده بودند بلند شد كه چرا ملي گرايان و دولت موقت و چپگران براي حوزه و روحانيت و امام خميني تنها تا مرحله پيروزي نقش قائلند و چرا پس از تاسيس نظام جديد خواهان كناره گيري آنها از سياست و قدرت اند ؟ چرا به بهانه هاي مختلف مي خواهند آنان را به چارچوب حوزه ها و مساجد محدود و محصور نمايند ؟ چرا براي امام خميني رهبر انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي هيچ نقشي را در قانون اساسي پيشنهادي خود پيش بيني نكرده اند؟ گمان كرده اند كه آنان توانايي اداره كشور را ندارند و بايد قدرت را پس از گرفتن از حكومت استبدادي پهلوي به يك فرنگ برگشته ملي گرا و سكولار بسپارند؟ !

   اين اعتراض ها و خواسته هاي به حق مردم موجب شد تا مجلس خبرگان قانون اساسي با هوشياري اصل چهارم قانون اساسي كه اسلاميت همه قوانين را تضمين مي كرد و اصل پنجم و اصل يكصد و دهم قانون اساسي را كه به موضوع ولايت فقيه كه اختيارات او مي پردازد و نيز نهاد شوراي نگهبان را كه نگاهباني از احكام اسلام و قانون اساسي را برعهده دارد پيش بيني كرده و در قانون اساسي بگنجانند.

   لزوم تقویت «پیوند مردم و روحانیت»

    مردم با حمايت خود از قانون مصوب مجلس خبرگان در همه پرسي سال 1358 بار ديگر اعتماد خود را به رهبري مراجع علما و خبرگان منتخب خويش به منصه ظهور رساندند. در مراحل بعدي نيز چه در دوران دفاع مقدس در برابر هجوم ناجوانمردانه دنياي استكبار و چه در دوران سازندگي كشور كه تاكنون ادامه دارد اعتماد مردم به رهبري نظام مراجع عظام تقليد و علماي متعهد بوده كه كشور را از خطرات بيگانگان حفظ كرده است .

    « پيوند عميق ميان مردم و روحانيت » است كه سه دهه دشمنان قسم خورده اين ملت را از نفوذ در اراده ملت و رخنه در اركان كشور با شكست روبرو كرده است . اعتماد مردم به رهبري و مراجع است كه آنان را به رغم وجود مشكلات فراوان اقتصادي و اجتماعي همچنان در صحنه نگاه داشته است . سلب اين اعتماد و تضعيف اين رابطه دوسويه از ناحيه هر كسي كه باشد خيانت به كشور و مردم است .

   طبع آدمي به گونه اي است كه وقتي در مسند قدرت قرار گرفت امر و نهي ديگران و ارشاد و انتقاد نخبگان را نمي پسندد. اتفاقا استبداد و ديكتاتوري نيز از همينجا آغاز مي شود و رشد مي كند. استفاده ابزاري از همه چيز و همه كس از آفت هاي قدرت است . در نظام جمهوري اسلامي منصب هاي اجتماعي و سياسي فرصت هاي خدمت به مردم و اسلامند نه سكوهاي پرش به قدرت هاي بيشتر و بالاتر; جمله معروف « ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت » از شهيد مظلوم آيت الله بهشتي راهبر پذيرش مسئوليت در جمهوري اسلامي است .

    اين جمله راهبردي از زبان كسي صادر شده كه در اين كشور به رغم آنكه رياست قوه قضائيه را برعهده داشت مظلومترين شخصيت مذهبي و سياسي و اجتماعي بود. اما براي رفع مظلوميت از خويش حاضر نبود اصولي را كه بدان معتقد است زير پا بگذارد به رهنمودهاي رهبرش بي اعتنايي كند از او براي دفاع مشروع از خود خرج كند با رقبايش مقابله به مثل كند عليه آنان در دستگاه قضايي كه رياستش را برعهده داشت اقامه دعوا كند و مجازاتشان نمايد ... بلكه صداقتش ايمانش مظلوميت و شهادتش گواه بر حقانيتش بود. مردم او را الگوي خدمتگزاري در نظام جمهوري اسلامي مي دانند و با شخصيت هايي چون او پيوند عميق عاطفي دارند. تضعيف پيوند مردم با روحانيت متعهد و انقلابي يا استفاده ابزاري از آن خدمت به نظام جمهوري اسلامي نيست .

    «خود بزرگ بینی» از آفات قدرت

    واقعيت اين است كه در عرصه اجتماع و سياست در بسياري از موارد امر بر رجال سياسي مشتبه مي شود. بسياري از افراد گمان مي كنند كه اگر از سوي مردم به عنوان نماينده مجلس شوراي اسلامي يا رياست جمهوري يا نماينده مجلس خبرگان انتخاب مي شوند و اين انتخاب به آنان شخصيتي حقوقي مي بخشد و « اثباتا » مقام و موقعيتي پيدا مي كنند مقام « ثبوت » آنها هم ارتقا مي يابد. كسي كه تا ديروز در مسجد محل از مواعظ امام جماعت و مبلغ ديني استفاده مي كرد امروز كه شخصيتي حقوقي پيدا كرده خود را بي نياز از موعظه و نصيحت و ارشاد آنان مي پندارد و فراتر از آن نه تنها امام جماعت و مبلغ ديني بلكه مراجع و علماي طراز اول حوزه هاي علميه را ارشاد و موعظه مي كند! از آنان انتظار دارد كه به رهنمودهاي او توجه كنند. كسي كه تا ديروز پزشك يا مهندسي مثل بسياري از پزشكان و مهندسان بوده ،اينك كه به هر دليلي به موقعيتي اجتماعي و سياسي رسيده « مقام ثبوت و واقع » را فراموش مي كند و براي خود برتري واقعي نسبت به همكاران ديروز خود مي پندارد.

    اين روحيه اساس بسياري از مشكلات جامعه است . البته معمولا اطرافياني كه بر گرد انسان حلقه مي زنند و انگيزه هاي دنيوي هم دارند با سخنان خود امر را براي انسان مشتبه مي سازند. آنقدر مي گويند و مي گويند كه انسان تصور مي كند كه او با قرار گرفتن در اين منصب واقعا كسي شده همه بايد به سخنان او گوش كنند همه بايد تابع فرمان او باشند اگر دستوري برخلاف همه اصول علمي هم صادر كرد همگان بايد بپذيرند. مديران شهري بايد با نظر او جابجا شوند بايد مجلس و قوه قضائيه تابع او باشند ياقوه قضائيه بايد تابع مجلس باشد و از تخلفات پنهان و آشكار نماينده مجلس چشم بپوشد!

    همين جا بي مناسبت نيست كه به يك مطلب اشاره شود و آن جلسات و همايش هايي است كه همه ساله در آستانه ماه محرم و ماه مبارك رمضان براي مبلغان اعزامي از سوي حوزه علميه قم به اقصي نقاط كشور برگزار مي شود. قاعدتا اگر بنا بر اين است كه حوزه هاي علميه با اعزام مبلغان ديني به سراسر كشور پيام هاي ديني را ابلاغ كنند مردم با معارف ديني آشنا سازند بايد مراجع عظام تقليد و اساتيد طراز اول حوزه رهنمودهايي را به طلاب و فضلاي اعزامي ارائه دهند. در كنار آموزش هاي تخصصي كه در قالب كارگاه هاي آموزشي ارائه مي شود. رهبر انقلاب مراجع و مسئولان حوزه كه نمايندگان رهبري و مراجع اند طلاب و فضلاي اعزامي را راهنمايي مي كنند.

     متاسفانه در سالهاي اخير دولتمردان به دنبال استفاده از اين فرصت طلايي و تبليغ سياست ها و برنامه ها و احيانا خودشان از زبان طلاب و فضلاي حوزه اند. نويسنده هرگز منكر اين واقعيت نيست كه طلاب و فضلاي حوزه بايد نعمت جمهوري اسلامي و دستاوردهاي بي بديل آن را در طول سه دهه گذشته براي مردم بيان كنند و اركان نظام در برابر دشمنان داخلي و خارجي دفاع نمايند. حوزه جداي از نظام و بيگانه از آن نيست . گرچه جمهوري اسلامي ثمره مبارك حوزه است اما حوزه نيز در پرتو جمهوري اسلامي عزت يافته است . از اين رو در قبال نظام مسئول است .

     اما اين مسئوليت برعهده حوزويان ايجاب نمي كند كه طلاب و فضلاي حوزه موظف به توجيه سياست ها و برنامه هاي اين دولت و آن دولت باشند. مسئولان حوزه از مدتها قبل تحت فشار باشند تا از فلان مسئول دعوت كنند كه در اين همايش هاي تخصصي تبليغ به تبليغ از خود و حوزه كاري خود بپردازد. تحقير حوزه و روحانيت طلاب و فضلا هرچند بر اين مقدار كه در محظور قرار گيرند و مجبور شوند اين و آن را براي ايراد سخنراني دعوت كنند پذيرفته نيست آن هم كساني كه نشان داده اند چقدر براي حوزه و اركان حوزه و علما ارج و ارزش قائلند! از كساني كه خود را مفتي مي پندارند و توصيه دلسوزانه مراجع را مورد بي اعتنايي قرار مي دهند انتظاري نيست كه از برخورد تحقيرآميز با حوزه بپرهيزند ولي از متوليان حوزه اين انتظار هست كه اجازه ندهند حوزه و روحانيت تحقير شود.

     دولتمردان نیازمند حوزه و روحانیت

    دولتمردان بايد خود را وامدار و محتاج « حوزه و روحانيت » به معناي وسيع آن بدانند. رهبري نظام افزون بر شان ولايتي كه در ساختار كشور دارد و ركن اصلي نظام است مرجعي است از مراجع و شخصيتي است از شخصيت هاي طراز اول حوزه دولتمردان نبايد تنها از اين جنبه كه ايشان رهبر نظام است خود را مطيع بدانند بلكه افزون بر آن بايد خود را نيازمند ايشان به عنوان يك عالم ديني و معنوي و به عنوان يك شخصيت حوزوي بدانند. رهبري نظام پيش از آنكه از سوي خبرگان ملت بر مسند ولايت تكيه زند فقيه و اسلام شناس است . مردم و از آن جمله دولتمردان مانند بسياري از تخصص هاي ديگر نيازمند فقيه و اسلام شناس اند. « اسلام منهاي روحانيت » سخن سابقه داري است كه در ميان مردم ما به « طرح استعماري » شناخته شده است فرقي نمي كند كه منادي آن « روشنفكر سكولار » باشد يا « مقدس خودبين » ; « ملي گراي بيگانه از اسلام » باشد يا « متحجر خود راي »

   باري « تحقير حوزه روحانيت » به هر شكلي و به وسيله هركسي و « تضعيف پيوند ايماني و عاطفي » ميان آنان و مردم هم خيانت به دين است و هم خيانت به مردم و هم خيانت به كشور; در اين مملكت هيچ قدرتي به اندازه قدرت اسلام و روحانيت در ميان مردم نفوذ ندارد و نمي تواند در مواقع خطر كشور را حفظ كند. استقلال و عزت اين كشور در گرو پيوند « مردم و روحانيت » است اين نظام كه مولود حوزه هاي علميه است همچنان نيازمند حوزه است « فكر ديني » و « علم ديني » كه موتور محرك جمهوري اسلامي است در حوزه علميه توليد مي شود.

   حوزه و روحانيت به معناي وسيع آن يعني همه علما و روحانياني را كه دل در گرو اعتلاي اين نظام مقدس دارند حامي و پشتوانه دولتمردان است به شرط آنكه راه را گم نكنند با رسيدن به پست و موقعيت اجتماعي خود را گم نكنند تصور نكنند كه ديگر نيازي به ارشاد و راهنمايي ندارند خود را مستغني از همه كس نپندازند توصيه هاي دلسوزان را پشت گوش نيندازند. هركسي در هر موقعيتي بايد جايگاه واقعي خود را بشناسد و به همان مقدار قانع باشد « خود بزرگ بيني » « تحقير ديگران » « خود را وارسته و منجي دانستن و ديگران را خائن و دنياطلب معرفي كردن » نه تنها ايمان انسان را تهديد مي كند بلكه كشور را دچار آسيب هاي جبران ناپذير مي نمايد.

    دولتمردان هنوز هم به « پيوند حوزه و روحانيت با مردم » نياز دارند. اگر حوزه و روحانيت مسئولان و دولتمردان را از خود بدانند آنان را دلسوز مردم و كشور و لايق و كاردان احساس كنند آنان را علاقمند به اسلام حوزه روحانيت و ارزشهاي اخلاقي ببينند بي شك به آنان كمك مي كنند. مردم را به نظام و برنامه ها و سياست هاو دولتمردان علاقمند مي كنند. مردم به دولتمردان دل مي بندند كه آنان را دلبسته اسلام و كشور و مجري قوانين و مقررات اسلامي و مروج اسلام و تشيع ببينند آن هم نه اسلامي كه خود تشخيص دهند بلكه اسلامي كه در طول تاريخ فقها و اسلام شناسان معرفي كرده اند اسلامي كه حوزه و روحانيت متعهد متخصص و كارشناس اوست .


                                                                                                                                            7/ 11/ 1387

 


مسؤولیت و جایگاه نخبگان
مقاله


    يكي از اسناد تاريخي بسيار با ارزش ما پيروان مكتب اهل بيت (ع ) سخنراني پرمحتوا و كم نظير امام حسين (ع ) در سرزمين مناست . اين سخنراني كه در جمع « رجال و شخصيت هاي مذهبي و سياسي » و به عبارتي « نخبگان » آن عصر ايراد شده حاوي مطالبي مهم درس آموز و عبرت انگيز است . شرح و تفسير و تبيين اين خطبه ـ كه برخي آن را دو سخنراني در دو زمان دانسته اند ـ از حوصله اين نوشتار خارج است . تنها نگاهي به يك فراز از آن نموده و نكاتي در ارتباط با شرايط امروز جامعه اسلامي مطرح مي شود تا بيدارباشي براي نويسنده و خوانندگان عزيز باشد آن هم از زبان شخصيتي كه چون خورشيد در جهان ظلماني مي درخشد و بر بشريت تا قيام قيامت « حق وافر » دارد....

   فراز مورد نظر توصيف « جايگاه نخبگان » و « رسالتي » است كه برعهده دارند. سخن حضرت چنين است :

   « ثم انتم ايهاالعصابه عصابه بالعلم مشهوره و بالخير مذكوره و بالنصيحه معروفه و بالله في انفس الناس مهابه . يهابكم الشريف و يكرمكم الضعيف و يوثركم من الافضل لكم عليه ولايد لكم عنده تشفعون في الحوائج اذا امتنعت من طلابها و تمشون في الطريق بهيبه الملوك و كرامه الاكابر اليس كل ذلك انما نلتموه بما يرجي عندكم من القيام بحق الله و ان كنتم عن اكثر حقه تقصرون فاستخففتم بحق الائمه فاما حق الضعفا فضيعتم و اما حقكم بزعمكم فطلبتم فلا مالا بذلتموه ولانفسا خاطرتم بها للذي خلقها ولاعشيره عاديتموها في ذات الله »

  شما اي حاضران ! اي گروهي كه به علم و دانش شهرت داريد و از شما به نيكي ياد مي شود و به نصيحت و خيرخواهي در جامعه معروفيد و به خاطر خدا در دل مردم از شكوه و هيبت برخورداريد افراد شريف متاثر از هيبت شما بوده و افراد ضعيف تكريمتان مي كنند و كسي كه بر او برتري و قدرتي نداريد شما را بر خود برتري داده و از داشته هاي خود به شما ايثار مي كند در نيازمندي هاي مردم كه دستشان به جايي نمي رسد شفاعت مي كنيد و در كوچه و خيابان با هيبت و شكوه پادشاهان و بزرگي بزرگان راه مي رويد! آيا به همه اين احترامات و موقعيت هاي اجتماعي و معنوي از اين جهت نرسيده ايد كه به شما اميد مي رود كه به اداي حق خدا برخيزيد گرچه در بسياري از موارد حقوق الهي را فرو گذاشته ايد حق پيشوايان را خوار كرده ايد حق افراد ناتوان را تباه ساخته و به گمان خود حق خويش را مطالبه كرده ايد نه مالي خرج كرده ايد و نه جاني در راه آفريننده آن به خطر انداخته ايد و نه با قوم و قبيله اي به خاطر خدا در افتاده ايد ! »

   از اين فراز خطبه سيد و سالار شهيدان با نخبگان زمان خود نكات بسيار مهم و ارزشمندي استفاده مي شود كه توجه به آن ها از سوي دولتمردان و نخبگان بسياري از مشكلات را حل مي كند. از سخنان حضرت برمي آيد كه حضار علما دانشمندان و شخصيت هاي موجه جامعه آن روز بودند كه از بلاد مختلف در موسم حج حاضر شده و از سوي حضرت براي شركت در اين اجتماع دعوت شده بودند. هر چند حضرت در زمان حاكميت بني اميه به ايراد اين خطبه پرداخته اما آن چه در زمينه جايگاه و مسئوليت نخبگان فرموده اند اختصاص به زمان و مكان معيني ندارد. از اين رو به چند نكته اشاره مي شود :

  1.« موقعيت اجتماعي » نعمتي الهي

   « موقعيت اجتماعي و معنوي » نخبگان كه آنان را در كانون توجهات اقشار مختلف مردم قرار داده به علم و دانش و معرفت و بصيرت شناخته شده اند به نيكي از آنان ياد مي شود مردم به ديده احترام به آنان مي نگرند داشته هاي خود را در حق ايشان ايثار مي كنند از آنان حرف شنوي دارند و در عرصه هاي مختلف اجتماعي به آنان چشم مي دوزند... همه و همه نعمت هاي الهي هستند و به گزاف به آنان اعطا نشده اند. در قبال اين نعمت و امتياز تكليف و رسالتي برعهده دارند هم چنان كه همه نعمت هاي الهي به گزاف در اختيار انسان قرار داده نشده است .

  در فرهنگ اسلامي كنار هر نعمت و امتيازي تكليف و مسئوليتي قرار دارد. مال ثروت آبرو و موقعيت اجتماعي جاه و مقام مسند و رياست شهرت و محبوبيت سلامتي و تندرستي علم و دانش همسر و فرزند قوم و خويش و اصالت خانوادگي و... همگي نعمت هاي الهي اند كه برخورداري از هر كدام موجب مي شود دارنده آن در قبالش احساس مسئوليت كند هر يك از نعمت هاي الهي وسيله اي براي آزمون آدمي است تا چگونه از عهده شكرگذاري برآيد و حق آن نعمت را ادا كند.

   سيدالشهدا(ع ) در اين فراز از خطبه نخبگان را متوجه اين حقيقت مي كند كه موقعيتي كه به آنان عطا شده و از آن بهره مي برند به ازاي مسئوليتي است كه برعهده دارند. غفلت از اين نكته و استفاده از اين نعمت بدون عهده داري مسئوليت متناسب با آن آفتي است كه آدمي همواره بدان گرفتار است .تصور اينكه اين مقام و موقعيت اجتماعي صرفا براي استفاده از مواهب آن است و دارنده آن تافته اي جدا بافته بوده و استحقاق بهره مندي بيشتر و بيشتر دارد نخبگان را در وضعيتي قرار مي دهد كه شخصيتي چون اميرالمومنين آنان را به خاطر انتظارات و توقعات بيجا از حاكميت سرزنش مي كند.

    متاسفانه تعامل نادرست دولت ها در طي بيست و پنج سال با خواص موجب انحراف در اين طبقه اجتماعي شده بود به طوري كه امير مومنان پس از گذشت ربع قرن با طبقه پرتوقعي روبرو بود كه از « نخبگي » فقط توقع « منافع » داشتند ولي به لوازم و مسئوليت هاي برآمده از آن پايبند نبودند. حسين بن علي (ع ) در اين خطابه با فرزندان آنان و بقيه همان سلف سخن مي گفت و لوازم و مسئوليت هاي نخبگي را گوشزد مي كرد. اينكه اين همه نعمت بدان اميد به شما داده شده كه حقوق الهي را ادا نماييد.

 

   2. احساس مسئوليت لازمه نخبگي

  حضرت در ادامه از رجال سياسي و مذهبي و علمي حاضر در جلسه انتقاد مي كند كه در برابر ظلم و بي عدالتي و منكرات بني اميه سكوت كرده اند. نقض پيمان هاي الهي را نظاره مي كنند و فرياد برنمي آورند « قدترون عهودالله منقوضه فلا تفزعون » وضعيت رقت بار طبقات محروم جامعه را مشاهده مي كنند ولي اقدامي به عمل نمي آورند. آن گاه علل و ريشه هاي اين بي تفاوتي در برابر سلطه بني اميه و مظالم آنان را برشمرده است و اساس آن را در دو محور خلاصه مي كند و مي فرمايد : « سلطهم علي ذلك فراركم من الموت و اعجابكم بالحياه التي هي مفارقتكم »

  ـ ترس از مرگ

  ـ شيفتگي به زندگي دنيا

    چنان كه « جايگزيني نالايقان به جاي شايستگان » را معلول « پراكندگي نخبگان » و « اختلاف پيروان حق » دانسته كه به رغم وجود دليل آشكار در سنت رسول خدا پيش آمد. آنچه از اين فراز خطبه برمي آيد مسئوليتي است كه نخبگان جامعه در برابر انحرافات اجتماعي سياسي و اقتصادي دارند مسئوليتي كه در صورت ترك آن به حاكميت دودماني چون بني اميه منجر ميشود.   

   قصور و تقصير نخبگان در انجام رسالت اجتماعي و عدم ايستادگي در برابر انحرافات و منكرات دولتمردان و صاحب منصبان جامعه را در زماني كمتر از نيم قرن به درجه اي از سقوط و انحطاط سقوط داد كه فرزند رسول خدا مجبور شد براي نجات دين خدا جان خود و عزيزانش را فدا كند و بخش عظيمي از مسئوليت اين حادثه جانگداز تاريخي برعهده نخبگاني است كه مسئوليت خود را به درستي انجام ندادند و در هميشه تاريخ مورد شماتت خواهند بود.

   اگر نخبگان پس از رحلت رسول خدا در برابر بازيگران سياسي ايستاده و وظيفه خود را در بيداركردن مردم انجام داده و براي حفظ مقام و موقعيت خويش در برابر انحراف ها سكوت نمي كردند جامعه اسلامي پس از چند دهه گرفتار حكومت بني اميه نمي شد. اصولا سلامت دولت ها و جوامع به مقدار زيادي به نخبگان بستگي دارد. « سلامت نفس » « حريت » « شجاعت » « وارستگي از قدرت و ثروت » از جمله شرايط لازم نخبگان جامعه است تا در برابر هر انحراف و كجروي عكس العمل مناسب نشان دهند و از عميق شدن انحراف ها و رواج زشتي ها جلوگيري كنند. به رغم آنكه در نظام اجتماعي و سياسي اسلام قدرت در اختيار وارستگان قرار گرفته و با وجود افراد اصلح حتي نوبت به صالح نمي رسد و در صورت تصدي « خيانت در امانت » شمرده مي شود اما در غير معصومان وارستگي دروني دولتمردان براي جلوگيري از آفات قدرت ثروت و نفوذ اجتماعي كافي نبوده و راهكارهايي بيروني همچون امر به معروف و نهي از منكر و نصيحت و دلسوزي ائمه مسلمين نيز پيش بيني شده است .

    حسين بن علي (ع ) در بخشي از اين خطبه با قرائت آياتي از قرآن كريم در اين زمينه نخبگان را به عبرت آموزي و گوش سپاري به مواعظ الهي دعوت كرده و مي فرمايد :

   « اعتبروا ايها الناس بما وعظ الله به اوليائه من سو ثنائه علي الاحبار اذيقول (لو لايناهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم ) و... و انما عاب الله ذلك عليهم لانهم كانوا يرون من الظلمه الذين بين اظهرهم المنكر و الفساد فلا ينهونهم عن ذلك رغبه فيما كانوا ينالون منهم و رهبه مما يحذرون و الله يقول : (فلا تخشوا الناس و اخشون ) و قال : (المومنون و المومنات بعضهم اوليا بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر)

   اي مردم ! از پندي كه خدا به اوليائش در قالب نكوهش از علماي يهود داده عبرت بگيريد آنجا كه مي فرمايد : چرا علماي ديني و احبار يهودي ها را از سخنان گناه و خوردن حرام باز نمي دارند و مي فرمايد : آنها كه از بني اسرائيل كافر شدند مورد لعن و نفرين قرار گرفتند تا آنجا كه مي فرمايد : آنها از اعمال زشتي كه انجام مي دادند يكديگر را نهي نمي كردند و چه كار بدي مرتكب مي شدند!... و آن را از اين جهت عيب مي شمارد كه با چشم خود اعمال زشت و فساد ستمگران را مي ديدند و باز نمي داشتند و اين سكوت به خاطر علاقه به مال و ترس از عاقبت اقدامشان در دل داشتند در حالي كه خدا مي فرمايد : از مردم نترسيد از من بترسيد و....


   3. استفاده از ظرفيت نخبگان

    نكته سومي كه به طور ضمني از سخنان امام (ع ) استفاده مي شود آن است كه تطميع يا تهديد نخبگان چه پيامدهاي ناگواري در سرنوشت جامعه اسلامي بجا مي گذارد. بديهي است كه همه نخبگان از ايمان قوي شجاعت و شهامت كافي برخوردار نيستند كه در هر شرايطي حاضر به پرداخت بهاي سنگين مالي جاني و حيثيتي باشند دولت اسلامي نبايد ظرفيت فراواني كه در نخبگان جامعه وجود دارد و در پيشبرد امور اجتماعي سياسي اقتصادي و فرهنگي مي تواند ياور و پشتيبان حكومت باشد و آن را از غلتيدن در انحرافات و اشتباهات مراقبت نمايد به راحتي از دست بدهد.

   آيا به راستي اگر دولت هاي پس از رحلت رسول خدا (ص ) ـ صرفنظر از غضبي بودنشان ـ از اصحاب پيامبر و نخبگان جامعه در جهت پيشبرد اهداف اسلامي استفاده مي كردند (نكته اي كه دغدغه امير مومنان علي (ع ) هم بود و به همين جهت از حق مسلم خود چشم پوشيد و براي حفظ اسلام و ايمان مردم با خلفا همراهي كرد) سرنوشت امت اسلامي غير از اين نبود ؟!

   به راستي اگر به جاي محصور كردن ياران پيغمبر در مدينه و ايجاد محدوديت براي آنان از وجود آنان در جهت رشد و پيشرفت اسلام استفاده مي شد، اگر به جاي آزار و اذيت اصحاب بزرگ پيامبر به نصايح آنان توجه مي شد و انتقادهاي آنان نسبت به انحراف كارگزاران از كتاب خدا و سنت رسول خدا جدي گرفته مي شد امت اسلامي حوادثي چون قتل خليفه را تجربه مي كرد ؟!

   به راستي سلمان ها ،مقدادها، ابوذرها براي امت اسلامي و حتي شخص خليفه دلسوزتر بودند كه او را نصيحت مي كردند يا آنان كه در پي قدرت و ثروت بيشتر بودند !

     غرض از اين اشاره به مقطعي از تاريخ اسلام آن است كه عوارض تلخ بي اعتنايي به نخبگان دلسوز جامعه را يادآور شويم و دولتمردان را از كوبيدن بر طبل « خودرايي » و اهانت به نخبگان جامعه با تطميع يا تهديد آنان بر حذر داريم چرا كه در صورت پيگيري اين روش و تاثير آن بر رجال و شخصيت هاي مذهبي و سياسي و فرهنگي « بي تفاوتي نسبت به سرنوشت كشور » كمترين اثر منفي آن است . نخبگان سرمايه هاي انساني هر جامعه اي هستند كه براي پرورش آنان هزينه سنگيني پرداخت شده « سكوت و بي تفاوتي » اين قشر و « سلب مسئوليت از خود » چه بسا جامعه را به سمت و سويي سوق دهد كه حوادث تلخ و ناگواري در راي و منظر همگان رخ دهد و سرنوشت ملتي را دگرگون نمايد. دلسرد كردن قشر تحصيل كرده جامعه در حوزه و دانشگاه و با انواع ترفندها و يا ندانم كاري ها از كف دادن پشتوانه حكومت است .

    آيا كسي مي تواند تاثيرگذاري اين قشر را در سطوح مختلف جامعه انكار كند آيا از اين طبقه مي توان انتظار داشت بدون آنكه نسبت به سياست ها و برنامه هاي حكومت توجيه باشد به توجيه ديگران بپردازد ! آيا مي توان همگان را با اتهاماتي همچون « منافق » و « ضد ولايت » منزوي كرد و انتظار حمايت از نظام اسلامي را از آنان داشت ! آيا سرنوشت تلخ امت اسلامي و بروز حوادث بي نظيري چون حادثه كربلا و حوادث بعد از آن كه بر اثر بي تفاوتي بخش وسيعي از نخبگان جامعه در حمايت نكردن از امام بر حق و سكوت آنان رخ داد نبايد براي همگان به ويژه دولتمردان درس آموز باشد ؟!

    سخن در اين نوشته درباره خواصي كه خود در پي قدرت و ثروت بوده واهل خيانت و اعوان و انصار استعمارگران و استبداد پيشگان شمرده مي شدند نيست كه از موضوع بحث خارج اند بلكه مقصود نخبگاني هستند كه عمر خود را در دفاع از مباني جمهوري اسلامي و انقلاب شكوهمند اسلامي صرف كرده و امروز نسبت به پاره اي از سياست ها برنامه ها عملكردها و رفتارها معترض اند. اين قشر هستند كه اگر در دفاع از نظام برآمده از آراي مردم پا به ركاب آماده و مهيا باشند پشتوانه عظيمي براي آن محسوب مي شوند و اگر دچار ياس و نااميدي و بي تفاوتي و بي عملي شوند نظام در برابر طوفان ها و تند بادها بي دفاع مي ماند. مساله دار شدن بسياري از نخبگان و بسياري از مردم نسبت به پاره اي از مسائل مهم جامعه از مهمترين مشكلات امروز است.

     حتي در فقه نيز « اعراض مشهور » از يك حديث را هر چند معتبر و مستند باشد نشانه ضعف آن شمرده و از گردونه منابع استنباط خارج مي كنند. فقيه شهير علامه نائيني آن را از دلايل اعتبار راي اكثريت شمرده و مي نويسد : « اعتبار اكثريت آرا گذشته از آنكه لازمه اساس شورويتي كه دانستي به نص كتاب ثابت است اخذ به ترجيحات است عندالتعارض و اكثريت عندالدوران اقواي مرجحات نوعيه و اخذ طرف اكثر عقلا راجح از اخذ به شاذ و عموم تعليل دارد و در مقبوله عمر بن حنظله هم مشعر به آن است و با اختلاف آرا و تساوي در جهات مشروعيت حفظا للنظام متعين و ملزمش همان ادله داله بر لزوم حفظ نظام است . » (تنبيه الامه و تنزيه المله ص 115 ـ116 )

    چگونه مي توان نظرات اكثريت نخبگان جامعه و شخصيت هاي مذهبي سياسي و علمي جامع را نسبت به برخي از اقدامات و رفتارهاي تعدادي از نهادها و دولتمردان ناديده گرفت و از كنار آن گذشت و نسبت به آينده جامعه و سرنوشت جمهوري اسلامي نگران نبود !

   دولتمردان نه تنها بايد به نظرات نخبگان توجه كنند بلكه بايد از نقد و انتقاد آنان استقبال نمايند و منتقدان و ناصحان را بيش از مويدان و مدافعان ارج نهند تا در پرتو نقادي ها و نصيحت ها خطاها اصلاح و انحراف ها تصحيح گردد و بقاي سلامت نظام تضمين شود. اميرمومنان علي (ع ) با آنكه داراي مقام عصمت بود در اوج قدرت مردم را به نظارت و مراقبت و نقد و نصيحت تشويق مي كند و آن را حق مردم در قبال حكومت مي شمارد تا پيروان حضرت در هميشه تاريخ گمان كنند كسي را « حق اعتراض » به رفتار دولتمردان و دولتمردان را « وظيفه پاسخگويي » نيست . كافي است دولتمردان رفتار خود را با ترازوي سيره آن حضرت بسنجند تا ميزان صداقتشان در رهرويي آن حضرت معلوم شود.


  * روزنامه جمهوری اسلامی ،18 آبان 1388


مجموع خبرها 174 (35 صفحه | درهر صفحه 5)
[ 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | 32 | 33 | 34 | 35 ]
مطالب قبلی
Friday, February 17
· نقش آیت الله هاشمی در بازنگری قانون اساسی
Saturday, January 21
· هاشمی وارسته از تملق گویی و تملق شنوی
· هاشمی وارسته از ریا و تزویر
Thursday, December 29
· از «تدوین» تا «بازنگری»قانون اساسی جمهوری ا
Friday, December 23
· حسن راستگویی و قبح دروغگویی
Friday, December 09
· «نجف، بیروت، دهلی»
Thursday, December 01
· صلح و جنگ در منطق شیعه
Friday, November 04
· مبانی فقهی انقلاب اسلامی از نگاه امام خمینی
Thursday, September 29
· نقش مردم در جمهوری اسلامی
Thursday, September 01
· قیام حسینی و آزادی مردم از استبداد و بردگی

مطالب قدیمی تر

تالیفات

 

دریافت فایل(pdf)

دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

   

دریافت فایل(pdf)  

   

 دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf) 

 

 دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

 

دریافت فایل(pdf)

Image result for ‫حقوق شهروندی در اندیشه اسلامی‬‎

Image result for ‫مبانی فقهی امر به معروف و نهی از منکر منتشر شده‬‎

Image result for ‫فرمانبرداری و نافرمانی مدنی منتشر شد‬‎